X
تبلیغات
خاطرات من دایانا


خاطرات من دایانا

زندگی خصوصی من

        سرمای سختی خوردم وقتی نفس میکشم تمام گلوم تیر میکشه  فکر کنم دلیل غیبت هام موجه هست

     بهتر که شدم میام خدمتتون 

   مواظب خودتون باشید .

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 9:51 توسط شنای


   

    پنجشنبه صبح زود از خواب بیدار شدم چون جیغ جیغو خان داشت گریه میکرد 

    بعد یه صبحونه مختصر زدم بیرون و اخرین خریدهام رو کردم و عیدی ها رو هم خریدم و چون دیگه فرصت 

    کاغذ کادو کردن نداشتم چند تا جعبه و ساک دستی هم خریدم و عیدی ها رو جا به جا کردم 

      دست بابام درد نکنه میوه و چندین قلم خرید کرده بود که اون ها رو اورد و تحویل داد 

      منم سال نو رو با صحبت کردن و بوس از روی مانیتور برای دانیال شروع کردم و کلی هم با اهنگ های

    برنامه من....تو. قر دادیم من و مریم و نی نی تو بغل فکر کنم تا اخر امسال در حال قر باشیم 

       بعدش سه سوته لباس پوشیدیم و جی جی های نی نی رو پوشوندیم و پیش به سوی سبزی پلو

       با ماهی  مامان جونم 

    کلی عیدی این وسط رد و بدل شد و نی نی کلی پول کاسب شد دست مامان و بابای 

   عزیزم درد نکنه یه دستبند یونیک که اسم من و تاریخ امسال به طرز جالبی حک شده عیدی گرفتم 

   که خیلی دوستش دارم  شام خوشمزه رو خوردیم که البته من فقط از پلو و مخلفات خوردم بعدش 

   اماده شدیم و رفتیم خونه خانجون دیگه همه اونجا بودند بازم مراسم ماچ و بغل و عیدی دادن و گرفتن  اجرا 

    شد و ساعت 1 خسته رسیدیم خونه و بیهوش شدیم 

    مریم اصلا نمیخواست بیاد خجالت میکشید و دوست داشت بمونه تنهایی خونه اما من دلم راضی نمیشد

    شب عیدی تنها باشه و به مشکلاتش فکر کنه خدا رو شکر که خانواده فهیم و فامیل با شعوری دارم 

   همه مریم رو بین جمعشون قبول کرده بودند و به جوجو عیدی میدادند 

     فرداش که از خواب بیدار شدم حس خوبی نداشتم چون مامانم این ها پرواز داشتند و قرار بود برن سفر 

    شهر پرستوی عزیز شایان شدیدا مشتاق بود بره کنسرت سام...ی بی..گی 

     خیلی دلم میخواست باهاشون برم و  دوست عزیزم رو هم ببینم اما نشد 

   الهی قربونشون برم که هیچ کسی خانواده خود ادم نمیشه هیچ کسی پدر و مادر ادم نمیشه فقط 

    پدر و مادر هستند که بی قید و شرط بچه هاشون رو دوست دارند و عزیزشون میکنند   مامانم کلی 

    کیف و کفش و سوغاتی برام خریده 

   اهان داشتم میگفتم صبح که بیدار شدم لباس پوشیدم و یه ارایش لایتی هم کردم و پیش به سوی خانه

   مادر شوهر 

     عید دیدنی رو کردیم و جاریم هم که رسید نشستیم به صحبت و خوش و بش 

    بعدش مادر شوهر و که عازم سفر زیارتی بود رهسپار کردیم و اومدم خونه 

    از فردا هم شروع کردم اینور و اونور رفتند قصد داشتم عید دیدنی رو محدود به بزرگ های فامیل 

   کنم چون تنها اینور اونور رفتن یکم مضحک بود اما نشد دوستان عزیز و فامیل هایی که از من بزرگتر بودند 

   اومدن خونمون و من و خجالت زده کردند و من مجبور به پس دادن بازدید شدم 

   خلاصه حسابی خاله بازی کردم مهمون رفتم و مهمون اومد برام 

     یه روز هم شام با جاریم و مریم و دختر عمه هام رفتیم رستوران سنتی و کلی خوش گذروندیم 

     ولی در کل شدید دلتنگ بودم و کسل احساس غربت میکردم توی شهرم تازه فهمیدم که شهر ادم 

     خونه ادم صرفا یک کلمه هستند اونی که به شهر و وطن و  ادم معنی میده وجود عزیزانش 

     هستش  نمیدونم میتونم حسم رو منتقل کنم یا نه 

     خلاصه اینکه تعطیلات امسال گذشت اما برای من دلگیر کننده گذشت 

       من چون خواهر و برادر بزرگتر از خودم ندارم پس بچه کوچیک هم دور و برم جدیدا نداشتیم وجود اراد

      یه تمرین درست و حسابی برای خودم شد انقدر در مقابلش احساس مسئولیت میکنم که مریم نمیکنه 

      خانجون میگه ادم مسئول از بچگی جور همه رو به دوش میکشه تا وقتی که بمیره 

     تا اینکه مادر شوهر از سفر زیارتی برگشت و من دیگه نرفتم نگه داشتم یه باره کی برم خونه دیدنش 

      رفتم دیدنش که خونه شلوغ بود و همه بچه ها و نوه ها بودند یکم به شنیدن ماجراهای سفر گذشت 

  و بعدشم ناهار خوردیم و بعدش تقسیم سوغاتی ها 

   قبل رفتنش دانیال گفت یکم دلار برای مامانش ببرم که توی سفر داشته باشه مقدارش رو نگفت 

   ما همیشه به خاطر شرایط زندگیمون دلار داریم خونه اولش خواستم 1000 دلار ببرم براش بعد دیدم نه 

   500 تا براش بردم سر راهم هم به زور یه شیرینی فروشی باز پیدا کردم چون روز اول عید بود یه جعبه 

   شیرینی

   فرد اعلا براش خریدم  این ها رو داشته باشید تا برسیم به بحث سوغاتی ها 

   من خودم همیشه هر وقت از اس... برمیگردم یادتون هست که برای همه سوغاتی میخرم چیز بنجول و 

   درب داغون هم نمیخرم شاید فقط یه وسیله بگیرم اما پدر و مادر دار میگیرم ولی معمولا نمیتونم از کادو و سوغاتی هایی که بهم میدند استفاده کنم دلیلش هم سلیقه خودم هست معمولا هر کی برای خودمون و 

   خونمون وسیله بیاره میدم به خانجون یا مامانم بدن به هر کسی که لازمه میدونم شاید درست نباشه اما 

   وقتی با سلیقه من جور در نمیاد و نمیتونم استفاده کنم ترجیح میدم به جای خاک خوردنشون بدم به یکی که لازمشه فقط از چیزهایی که مامام و دانیال میخرند میتونم استفاده کنم اونم به خاطر اینکه کاملا

     سلیقه ام دستشونه 

    خلاصه منظورم این بود که مادر شوهر هر چی هم میاورد به درد من نمیخورد و من ابدا چشم انتظار نبودم 

    خلاصه کلی به دختر هاش و نوه هاش کادو داد کاری به کیفیتش ندارم به جاری بیچاره ام هم یه پیرهن 

   نیمچه مجلسی داد که حتی از دستش هم رد نشد جاری من خیلی چاقه این پیرهن سایزش 38 بود 

    یعنی ادم اگه کور هم باشه یه همچین خطایی نمیکنه به ما که رسید یه شلوار پارچه ای قهوه روشن 

   برای دنی اورده بود که اگه دانیال میدید خودش رو میکشت گفت برای شنای هم چون میدونم چیزی که 

   ما بگیریم نمیپسنده هیچی نیاوردم براش جانماز اوردم 

    این در حالی که همه میدونند که جانماز به درد ما نمیخوره 

      یعنی رسما بی احترامی و بی تفاوتی کرد 

    منم شبش که با دانیال حرف میزدم حسابی گله کردم و اونم اول گوش داد و بعدش شاکی شد که 

   مادرم حق داره اون هر چی میاورد تو استفاده نمیکردی گفتم اون باید میاورد من چیکار با اون سوغاتی میکردم 

   به خودم ربط داشت مادرت علنا اعلام جنگ کرده خلاصه با قهر و ناراحتی ارتباط رو با دانیال قطع 

   کردم با سر درد خوابیدم

     کلا ترجیح دادم فراموش کنم به هر حال من نمیتونم رفتار کسی رو تغییر بدم 

   اما میتونم احساسات خودم رو تغییر بدم من فقط همدردی دانیال رو میخواستم که رگ مامان پرستیش 

    بالا زده بود و درکم نمیکرد خدا میدونه چقدر اینجور مواقع ازش زده میشم 

   من تحمل و صبرم در مقابل ادم ها بالاست مخصوصا با خانواده دنی خیلی بیشتر از حدم راه اومدم 

   اما دیگه نمیکشم دیگه حس میکنم باید تموم کنم یه چیزی توی ذهنم میگه هی شنای بسه ایست 

    تموم کن دیگه کولی دادن بسه اون ها نفهمیدند 

   بابام وقتی بچه بودم میگفت با محبت سنگ هم اب میشه اما مثل اینکه این در مورد خانواده دانیال صدق 

   نمیکنه میخوام از این به بعد رفتارم عین خودشون باشه یخ و سرد و بیتفاوت 

   من به دعا اعتقادی ندارم منظورم دعایی که دعا نویس ها مینویسند ولی به وجود انرزی های بد معتقدم 

    و قدرت یه سری از ادم ها برای منتقل دادن انرزی بد ولی خوب این جور ادم ها خاص هستند 

   و به ندرت اینکار ها رو میکنند 

    از عید به اینور منو دانیال از راه دور یک اعصابی از هم خرد میکنیم که دیدنی سر چیزهای بیخود و چرت 

   اصلا اون دانیال صبور نیست یکی میگم 100 تا جواب میده 

   کاملا رمانتیک داریم با هم چت میکنیم و حرف های روزمره رو میگیم که یهو همه چی طوفانی میشه و 

    دری وری میگیم بهم بعدشم صدای تقققققققققققققق محکم بستن در لب تاپ طنین انداز میشه توی خونه 

      مریم دیدم داره دست میکشه روی کاناپه گفتم چی شده گفت دعا و زخم چشم اراد از سینه اش 

    باز شده فکر کنم افتاده اینجا منم رفتم کمکش و از 2 طرف بالشتک های کاناپه رو زیر و رو میکردیم که دیدم 

    بین حد فاصل تشک و بالشتک کاناپه یه چیزی هست بیرون کشیدمش متعجب از اینکه این کاغذ مهر و موم

   شده اینجا چیکار میکنه بازش کردم یه سری ورد و دعا بود 

  خب برام 2 تا سوال پیش اومد یکی اینکه اینو کی گذاشته اینجا و دومی دعای چی هست ؟

    دادم به خانجون خانجون برده بودتش پیش یه دعا نویس که کارش فقط دعاهای خوب نوشتنه اونم گفته بود 

   این دعای جدایی زن و شوهره و از این چیزها خیلی هم دعای سفت و سختی و نمیدونم توی چاه هم 

    انداختند و از این حرف ها دعانویسش هم اشرف هستش 

    اشرف یه خانومه توی شهرمون که خیلی معروفه به بد ذاتی رمال و دعانویس هست تخصصش فقط

    بد نوشتنه و داغون کردنه 

   خانجونم رفته پیش اون کلی پول داده باطلش کرده و خواسته بدونه کیه زنه لو نداده خانجون 

    100 هزارتومن پول بهش داده اونم فقط گفته میتونم بگم  زن جوونی که چشم های درشت داشت و 

     موهاش قرمز(شرابی) بود 

   خانجون این ها رو بهم گفت و رفت 

     خوب این ادم هر کی بوده حتما توی ایام عید اینو گذاشته چون من قبل عید خونه رو تمییز کردم و نبود 

   باورم نمیشد که کسی بد منو بخواد اصلا اثرات دعا برام اهمیتی نداشت چون من اعتقادی ندارم 

   اما واقعیت این بود که یه شخصی سو نیت داره نسبت به منو زندگیم اینو که دیگه نمیتونستم انکار 

   کنم  نشستم به انالیز ذهنی مهمون هام اول فکرم رفت سمت خانواده و فامیل دنی نه نداشتند مو شرابی 

     بعدش با خجالت ذهنی فکرم رفت سمت فامیل خودم نه اون ها هم نداشتند تا اینکه یادم افتاد وای بر من 

    کسی که فکرش رو نمیکردم ابدا اصلا 

    البته کسی توی ایام عید موهاش شرابی نبود وگرنه پیدا کردنش سهل بود اما یکی از دوستای صمیمیم 

   قبل فکر کنم بهمن موهاش شرابی بود ولی عید بلوند کرده بود اه از نهادم بلند شد باورم نمیشد 

   دوستی که تقریبا 15 ساله میشناسمش باهاش دوستم کلی از هم خاطره داریم چقدر دستش رو 

   گرفتم چقدر کمکش کردم چقدر دوستش داشتم مگه میشه دوستی که تا به حال حتی یک بار هم 

    حس نکردم حسوده و پلیده 

    سرم داشت منفجر میشد 2 تا قرص انداختم بالا و رفتم سر جام تا بخوابم نصفه شب با حال بدی از خواب 

   پریدم اولش اروم گریه کردم بعدش تبدیل شد به هق هق صدام انقدر بلند شد که مریم سراسیمه پرید 

    اتاقم و بغلم کرد قلبم درد میکرد مریم دستپاچه قرص های قلبم رو پیدا کرد و داد خوردم داشتم 

  دق میکردم بدترین حس دنیا رو داشتم حس خیانت حس چاقو خوردن حس بدم  اندازه تموم

    این 15 سال بزرگ بود 

    چرا ؟ چرا ؟ همش این سوال رو از خودم میپرسیدم مگه من چیکارش کردم ؟

    صبح با حال بدی بیدار شدم  ولی دیدن اراد حالم رو بهتر کرد دیدن معصومیت ...پاکی ..وفاداری این بچه 

   که وقتی اسمش رو صدا میزنم انقدر دست و پاش رو تکون میده که میخواد از جا کنده بشه 

   حالم رو خوب کرد 

      هنوز کاری نکردم بهش نگفتم هنوزم یه جایی ته قلبم داره میسوزه حس بد بی اعتمادی رخنه کرده توی 

   تموم وجودم 

  نتیجه گیری: بعد از باطل شدن اون دعای کذایی منو دنی نرمال شدیم و هیچ بحثی پیش نیومده 

    

    

  

     

    

 

  

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 12:30 توسط شنای|


   

   

    


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 20:37 توسط شنای|


     


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 10:15 توسط شنای|

    خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی 

    پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت 

خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است 

  چه زجری می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است 

  فکر کنم این شعر جواب خوبی به همه ادم هایی باشه که نمیتونند درست فکر کنند 

    میدونم انسان بودن سخته ولی سعیتون رو بکنید شما هم میتونید 

  خواهش میکنم این بحث همین جا تموم بشه چون از نظر من این موضوع فاقد ارزش هستش و صلاح نمیدونم 

    بیشتر از این چیزی رو که انسان های سادیسم نیاز دارند بهشون بدم 

     باور کنید اذیت دیگران و لذت بردن از ازار دیگران یک بیماری که اسم علمی اون سادیسم به فکر درمان باشید 

    تا بتونید از زندگیتون لذت ببرید 

      سادیسم چیست؟سادیسم عبارت است از علاقه به آزار رساندن دیگران به صورت جسمی، روانی و جنسی،

     طوری که این آزار رساندن موجب لذت و آرامش فرد آزاررسان شود

          فردا وقت عمل مریمه و من فکر نکنم بتونم به این زودی پست بذارم البته همه سعیم رو میکنم بی خبر نذارمتون 

      مواظب خودتون باشید بوس برای همه روزهای خوبی داشته باشید و از این روزها لذت ببرید .

  کامنتاتون رو هم میام  تایید میکنم 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 11:40 توسط شنای|




ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 17:12 توسط شنای|

     سلام و عرض ادب خدمت دوستان عزیز 

   روزها خوش میگذره؟

   چند روزی هست که وقتی کامنتام رو باز میکنم یه چند تا کامنت دارم که اره برو فلان جا ببین در موردت چی 

   نوشته برو به فلان دوست وبلاگیت هم بگو در موردش کلی نوشتند و فلان و بسیار 

     باور کنید اقدر سرم شلوغه که حتی کنجکاویم هم تحریک نشد برم ببینم چه خبره 

   تا اینکه امروز یه کامنت از یه دوست عزیزی گرفتم و دیگه مصمم شدم برم ببینم چه خبره 

    ادرس یه کامنت دونی بود که من سر زدم  که البته این وبلاگ ها اصولا  وبلاگ نیستند  بلکه ساخته 

     شدند برای نقد دیگر وبلاگ ها 

   من حرفی ندارم به مدیریت این دست وبلاگ ها بگم به هر حال هر کس توی زندگیش یه خط و مشی

   و یه شیوه زندگی داره این ها هم خط و مشیشون همینه اون به خودشون ربط داره 

   ولی برام خیلی جالبه 

    توی این روزهای اخر سال که بیکارترین ادم ایران هم سرش شلوغه و کلی برای خودش برنامه داره 

       ایا این ها  برنامه ای ندارند؟

     ایا این ها احساس منجی بودن میکنند ؟ بهشون وحی شده تمام زنان دنیا رو نجات بدند ؟

   ایا این ها توی زندگی واقعیشون و ارتباط با ادم های دور و برشون هم همین قدر رکیک و بد دهن هستند ؟

    جواب سوالاتم رو خودشون باید بگند نه به من بلکه به  خودشون 

    من وقتی نوجوونی بیش نبودم حس میکردم من یه منجی هستم و باید تمام مظلوم ها رو نجات بدم 

    بهم رسالت شده به قولی سرم بوی قرمه سبزی میداد اما بزرگتر که شدم فهمیدم رسالت هر انسانی 

    نجات خودشه .........ما در مقابل خودمون مسئولیم ...ما اگه میخوایم دنیا رو بسازیم اول باید خودمون رو 

     بسازیم  اونوقته که دنیا هم ساخته میشه 

   و چقدر شکر گذار خداوند هستم که با 27 سال سن به این ادراک رسیدم چون هستند ادم هایی که 

    بیشتر عمرشون گذشته و نفهمیدند و چه بسا نخواهند فهمید .....و بدا به حال انان و فرزندانی که 

    از دامن این زنان به این دنیا می ایند

     من توی زندگیم به کمتر کسی توضیح دادم  معمولا همه تصمیم های منو تایید میکنند 

     اینجا هم قصد ندارم 

     در مورد زندگیم نوشته هام و شخصیتم به کسی توضیح بدم من بارها و بارها گفتم 

     دوستان شنونده باید 

      عاقل باشه ادم باید همه حرف ها رو بشنوه توی مغزش 2 دوتا کنه ببینه چی درسته 

      چی غلط خواهش 

    میکنم انقدر ساده نباشید من به خاطر خودتون میگم چون راستش رو بخواید نظرات

     شما (ادم های بد فکرو بد خواه)

     برای من اهمیتی نداره 

      توی زندگی من 2 تا مرد به صورت جدی بودند یکی علی همسر سابقم یکی دانیال 

      بنا به دلایلی با علی ازدواج کردم بعد بنا به دلایلی ازش جدا شدم و بعد یه مدت با دانیال ازدواج کردم 

     همیشه سرم به کار خودم بوده خب کجای این بده ؟ کجای این اشتباهه؟ 

      توی زندگی هیچ کدوم از این 2 مرد زنی به جز من نبوده من وارد زندگی هیچ زنی نشدم 

     اینو توی اون گوش 

     هاتون فرو کنید اگه من برخلاف این گفتم بهم بگید همین جا میام پست معذرت خواهی میذارم 

    من انقدر 

    شجاعت دارم که وقتی کار خطایی کردم پشتش وایستم 

       بچه من فوت شده از همسر اولم من ادم مذهبی نیستم اما شما که ادعای دین و ایمون دارید 

      بیایدیبهم بگید کجای کتاب شما نوشته بچه ای که از یک زن و مردی که رسما ...شرعا ...عرفا 

    به وجود 

   میاد  حروم زاده است ؟ این درسته شما به بچه ای که ندید به مادری که ندید تهمت بزنید ؟

    من ناراحت نمیشم مهم نیست چون من خودم توی دنیای واقعیم میدونم که خودم چه جور ادمی هستم 

   علی یه شخص معروف و ادم متشخصی هستش و دانیال چه مرد خود ساخته و قوی هستش 

     حرف های شما واقعیت ها رو تغییر نمیده بخدا نمیده به والله نمیده 

      به خودتون بیاید  هر وقت خواستید دهنتون رو باز کنید یکم فکر کنید باور کنید مالیات نداره 

     اکبند بودنش هم 

      جایزه نداره 

       مقایسه کنید خودتون هم نوشته های منو ادبیات منو ادب و تربیت منو هم هر کسی 

    که چشم دیدن 

     منو نداره 

     باور کنید امروز خنده ام گرفت از دستتون اخه هر چقدر بالا پایین میکنم نمیتونم درک کنم 

    چه جوری ادم 

   از کسی که ندیده نمیشناسه میتونه بدش بیاد 

      باور کنید این انرزی که صرف مبارزات وبلاگیتون میکنید صرف زندگی خودتون کنید وضع روحیون 

   خیلی بهتر 

    میشه حقارت ها غم ها تحقیر ها عقده ها کمتر میشه حالتون بهتر میشه 

    از خودم نمیگم ها این ها از اصول روانشناسی دوستان 

    باور کنید هیچ پولداری حق شما رو نخورده هیچ زن خوشبختی حق شما رو نخورده 

     هر کسی اندازه لیاقت خودش از این دنیا نتیجه میگیره باور کنید 

       اگه  مشکل دارید اگه بهتون بها نمیدند اگه طردتون میکنند اگه تحقیرتون میکنند مشکل رو 

     توی خودت بجویید 

    باور کنید  تقصیر هیچ احد الناسی  نیست 

     از دوست عزیزم  قزی جان (فاخته)هم که خوندن کامنتش توی اونجا باعث شد یه 

     احسنت بلند به خودم بگم 

     که شنای احسنت به تو اگه تونستی یه دوست خوب که خودش سرامد عقل و تفکره داشته باشی 

      فقط قزی عزیز شان تو طرز تفکر تو جاش اونجا نیست دوستم گوش و زبان ادمی خیلی ارزشش 

   بیشتر از اینکه هر چیزی رو بشنوه و بخونه و بگه تو وقتت خیلی گرانبها تر از این حرفاست 

      امسال بقیه دعاها رو بذارید کنار یه دعای بزرگ  در حق روح پریشان خودتون بکنید بگید

     خدایا حالم رو خوب کن باور کنید حالتون خوب تر میشه 

      خدا ارحم اراحمین 

    


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 10:12 توسط شنای|

   


   

   

   

  


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 11:29 توسط شنای|


     

    

   


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 12:18 توسط شنای|



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 0:20 توسط شنای


آخرين مطالب
» تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
» خیانت دیدن چقدر حس تلخیه
» بی خبری خوش خبری
»  بوی عیدی ...بوی توپ ......بوی کاغذ رنگی
» ادم بودن سخته ؟
» چهارشنبه سوزی
»  از چی بگم
» شمارش معکوس
» روزگار خوشبو
» 
Design By : Pars Skin