حس ناب نفس کشیدن

ثبت لحظه های من

 توی خواب شیرین هستم که صدای الارم یخچال رو میشنوم 

  دوباره چشمام و میبندم و سعی میکنم بخوابم ولی حواس پنچگانه ام فعال شده و حس میکنم کسی توی خونه است 

  همچین یهو بلند میشم که گردنم درد میگیره .قلبم تند تند میزنه از استرس چون شک ندارم که دانیال صبح زود رفته و تا عصر خبری ازش نیست 

  با اینکه ته قلبم میدونم دزد نمیتونه  با وجوذ تدابیر امنیتی دانیال وارد خونه بشه و اگه 1 درصد وارد شد مسلما نمیره سر یخچال خوراکی بخوره ولی خوب ترسیدم 

  پاورچین پاورچین میرم سمت اشپزخونه که دامبببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

  ماگ محبوبم از دستش می افته زمین و به 100 قسمت نامساوی تقسیم میشه 

  بعله این فرد کسی نمیتونه باشه جز....جز؟ اگه گفتید؟ 

  مادر شوهر جان 

  تازه اخمم کرده که چرا یهویی اومدی منو ترسوندی 

  بهش میگم اینجا چیکار میکنید ؟که میگه گفتم بیام باهم صبحونه بخوریم 

  همون جوری مات میمونم بهش که میگه برو دیگه دست و روت رو بشور بیا صبحونه بخوریم .چقدر میخوابی تو

  حالا ساعت چند 8:30

  لعنت بر شیطونی زیر لبم میگم و میرم توالت 

  توی اینه به خودم خیره میشم و ذهنم مشغول پردازش میشه 

  منی که همیشه حریم خصوصیم رو با خط قرمز برای همه مشخص کردم و همه هم همیشه پایبند بودند 

  منی که اجازه تجاوز به حریمم رو به احدی ندادم پس کجای کار اشتباه کردم ؟

یاد اون داستان قدیمی می افتم که در این مورد بود 

   میام سر میز و با بی میلی یه چایی میخورم و بهش خیره میشم 

  بهش میگم مامان لطفا کلید خونه رو به من بدید و هر وقت خواستید تشریف بیارید هماهنگ کنید.

  و خیره میشم توی چشماش 

  از اون نگاه های نافذ مخصوصم که کسی رو تاب مقاومت مقابلش نیست و من خیلی به ندرت ازش استفاده میکنم 

  انقدر توی خواستم ثابت قدم به نظر میام که با تامل بلند میشه و کلید و برام میاره 

   همش تقصیر دانیال 

  با اینکه خیلی بیشتر از من به حریم خصوصیش حساس ولی وقتی مادرش به بهانه پشت در نموندن ازش کلید خواست روش نشد  و کلیدی که کسی جز خودش و خودم نداره در اختیارش قرار داد 

  منی که حتی وقتی خونه پدرو مادرم میرم با اینکه کلید  دارم از قبل اطلاع میدم و در میزنم به هیچ وجه خودم با کلید زرتی در و باز نمیکنم بپرم توی خونشون و رو سرشون اوار بشم .باید این بلا سرم بیاد 

  این یک نوع فقر فرهنگی 

   همکلاسی دوران دبیرستانم منو از وایبر پیدا کرده و بعد کلی ابراز احساسات خواسته همدیگه رو ببینیم 

  منم به رسم ادب دعوتش کردم خونمون 

  در و که باز کردم یهو یه چیزی به سرعت نور از زیر پام ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ رفت تو 

   بعله گل پسر این همکلاسی بود خلاصه بعد کلی دیده بوسی نشستیم و مشغول یاد کردن ایام قدیم شدیم 

  و چند ساعت بعد این دوست رو بدرقه کردیم و تموم 

  فکر کردید تموم شد ؟ نه بریم برسیم به وضع خونه من 

  میلیون بار tv رو روشن و خاموش کرد . با دستکاری کلی از برنامه ها رو از تنظیم خارج کرد 

  تموم وسیله های برقی رو روشن کرد و در رفت  با دست های شکلاتی یه حالی به پرده ها و مبل هام داد

  توی وان حموم مسواک ها و خمیر دندون و شمع ها رو شست و حمومشون  کرد دستش درد نکنه  حتما کثیف شده بودند دیگه 

  با دمپایی های حموم توی خونه یه دور ماراتنی دوید 

  یخچال رو تیلیون بار باز و بسته کرد و فاتحه یخساز رو خوند 

  پدال سطل زباله رو خراب کرد 

  توی تختم کلی بالا پایین و تاب تاب عباسی کرد 

  شیشه قاب عکسم رو شکست 

   انگشتاش رو توی ظرف دسر فرو کرد و خوشش نیومد و تف کرد توی کل ظرف  

  موهای گیس شده منو و چند بار کشید 

  دکوری ها رو کله پا کرد و چند تاش و قایم کرد و چند تاش رو جا به جا کرد 

  سوار تدی شده بود و ازش میخواست بهش سواری بده 

  گوش هاش رو میکشید 

  حالا عکس العمل مامانش به رفتارهای گل پسرش 

  الهی قربونت بشم مامانی .پسرم مهندس برق میشه اخه خیلی به وسایل برقی علاقه داره (در مقابل کن فیکون کردن لوازم برقیم)

  بچه ام همه چی رو نمیخوره چیزهای خاص دوست داره(در مقابل تف کردن توی دسرم .اونم دسر شارلوت سلطنتی)

  بچه ام عاشق حیوانات(در مورد خر حمالی کشیدن از تدی.چه بسا تدی عین سگ ازش ترسیده بود و یه گوشه قایم شده بود از دستش)

  مامان به فدای پسرم .خیلی کنجکاو دوست داره محیط اطراف رو کشف کنه (در مقابل باز کردن تموم درایور ها و کابینت ها و کمد ها )

   بعد رفتنشون یه قرص سر درد خوردم و خوابیدم داشتم دیوونه میشدم از دستشون  

  واقعا احسنت میگم به همچنین مادر هایی 

 متاسفانه این روزها بیشتر از فقر مادی فقر فرهنگی توی ادم ها به چشم میاد .

  بگذریم این روزها مشغول دیدن سریال the orginals هستم اون هایی که ومپایر دایرز رو دوست داشتند اینم ببینند ضرر نمیکنند 

  همزمان چند تا فیلم خیلی خوب دیدم که خواستید معرفی میکنم 

  و مشغول گوش دادن به مطالب دکتر هلاکویی هستم 

  میونه ام با روان شناس های ایرانی خوب نیست چون همشون با جبهه گیری راهنمایی میکنند و عقاید شخصیشون رو دخیل میدن توی راهکار هاشون اما اینو دوست داشتم ادم باسواد و روشن فکری 

  و مشغول خوندن کتاب زبان بدن هستم 

 

 

  

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:28 توسط شنای|

 

   میزنم بیرون ماشین و توی یه خیابون فرعی پارک میکنم .ترجیح میدم از این هوای سالم و بوی دل انگیز بهاری 

  بیشتر لذت ببرم .

  میرم فروشگاه ورزشی که سفارش کیف یونیکس دادم بهشون .

قرار بود برام سفارشی بخرن و بفرستن 

  میخوام هدیه بدمش به شوهرم 

  با کمی معطلی کیف رو تحویل میگیرم و کارت میکشم .

  دیشب هوس کیک خامه ی کردم میرم شیرینی فروشی که تازه افتتاح شده 

  هوم کیک های خوشگل و وسوسه انگیزی داره 

  یکی که پر شکلات و توت فرنگی انتخاب میکنم 

   اختتامیه گشت و گذارم   خرید چند تا شاخه رز هلندی سفید برای خودم 

 میام خونه گل ها رو میذارم توی گلدون و میزارمش جلوی چشمم 

  فوری مشغول تهیه غذای مورد علاقه اش میشم 

  وقتی بوی پلوی دم کشیده بلند میشه یه چای تازه دم خوش عطر برای خودم میریزم و استراحت میکنم 

  و خدا رو شکر میکنم 

  این تموم خواسته من از زندگی 

  همین قدر کم و شاید زیاد 

  خانواده ای که کنارم هستند و خونه ای که گرم و عشقی که بهم انگیزه نفس کشیدن میده 

  من یاد گرفتم برای خوشبختی منتظر اتفاق های بزرگ نباشم همین اتفاق های کوچولو هم منو شاد میکنه 

  مهم دیده منه .مهم وسعت قلب من و نگرش من به این دنیاست .

 دنیای خوبی براتون ارزو میکنم یا بهتر بگم ارزو میکنم همون قدر از زندگیتون بهره ببرید که قلبتون بهتون اجازه میده اگه قلبتون لایق خوبی باشه بدون درنگ سهم شما از خوبی ها زیاد خواهد بود اگه قلبتون تیره بشه هیییییییییییییییییییییییییییی پس سهمتون از زندگی هم به مقدار تیره گی قلبتون خواهد بود .

قدیمی ها واقعا مثل خوبی گفتن که هر کس نون قلب خودش رو میخوره 

  راستی با نورا صحبت کردم فکر کنم نیاز به کمی استراحت داره .ولی گفت دوباره مینویسه .

روزو شبتون بهاری همراه با بوی دل انگیز شکوفه ها 

 

  

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:49 توسط شنای|

 سرم و میارم بیرون 

  بوی خاک بارون خورده .بوی شکوفه های بهاری .بوی چمن ها و قطره های بارون که میخوره توی صورتم 

  و منی که با نفس های متعدد جانی دوباره به خودم عطا میکنم 

 اکسیژن خالص 

  و باز هم پر میشم از حس نابببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب نفس کشیدن

  راستی سلام !

  با اینکه دیگه زیادی دمده شده ولی بازم سال نوتون مبارک 

  خوبید شما ؟

  منم خوبم . این روزها مثل هوای بهاری شدم گاهی شاد و خندان و گاهی کسل و اخمو 

 

  بگذریم 

  خیلی وقته ننوشتم و نمیدونم از کجا بنویسم 

  یه سفر پدر و مادر دار رفتیم با یک ایل 

  اصفهان و شیراز یعنی پیر این 2 تا شهر رو دراوردیم ولی خیلی خوش گذشت .

  حالا شاید بعدا کم کم بگم از سفرمون 

  این روزها من روزی چند بار هلو میخورم .هلومم یه گردالویی به اسم اراد 

  وای خدا اسمش اومد دلم ضعف رفت انقدر این بچه شیرین 

  عاشقشم اونم منو خیلی دوست داره و بهم عادت کرده مریم صبح ها که میره سر کار میبره میذاره مهد 

 گاهی میگم بیارتش پیش من 

  انقدر میچلونمش و بوسش میکنم که خودشم عادت کرده وقتی هم من کاریش ندارم خودش دستاش و میاره نشونم میده با اصوات نامفهوم میگه بت. (منظورش گاز بگیر 100 البته که هنوز حرف نمیزنه و فقط نامفهوم دستش رو برام تکون میده و زیر لب یه چیزهایی میگه که من خودم اینجور برداشت میکنم )

  عروسی برادرزاده دانیال هم رفتیم که اونم خودش کلی ماجرا داشت

 از وقتی که اومدم ایران اجل دور سرم میچرخه 

  یک بار توی خیابون نظر اصفهان حواسم به خیابون نبود و یعنی بود اما گشت ارشاد صدام کرد و من هول شدم کم موند برم زیر ماشین 

  یعنی انقدر صحنه اکشن بود که ارشادم از خیرم گذشت 

  یه بارم توی عروسی البته مراسم باغش پام همچین پیچ خورد که داشتم میمردم از درد 

  1 بارم با دنی مسابقه تنیس داشتیم همچین با صورت رفتم کف زمین که گفتم یا خدا بگیر بغلت که دارم میام 

  مامانمم همش میگه چشمت زدن و هر وقت منو میبینه یه پاتیل اسپند دود میکنه اما من میخندم و میگم 

 اخه کی میخواد منو چشم بزنه 

  یه سفر 1 هفته ای  دارم میرم تهران دانیال برای کارهای دفتر تهرانش میره منم نقش دمبش رو ایفا میکنم 

 

  حس زندانی رو دارم که دلش نمیخواد حرف بزنه به زور کتک داره یه چیزهایی رو اعتراف میکنه 

  منم دلم نوشتن نمیخواد به خاطر همون که دارم سمبل میکنم وگرنه که خود سفر یک طومار برای خودش 

 نورا وبلاگت اب و روغن قاطی کرده ؟

  

  

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:3 توسط شنای|

 سال نوتون مبارک 

امیدوارم سال خوبی برای هممون و کشورمون باشه پر از اتفاق های خوب .پر از لحظه های ناب .پر از ارزوهای براورده شده .

 سال خوبی داشته باشید 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:54 توسط شنای|

سلام و صد سلام 

 خوب این روزها کلی کار دارم اصولا نمیدونم چرا روزهایی که من سفر در پیش دارم همین شکلی میشه یعنی یه مدت قبلش کاملا به بخور و بخواب میگذره روزهای اخر بشدت بدو بدو یعنی باید یه دور ماراتن برم و بیام هم فکرم درگیر میشه هم جسمم 

صد البته که قسمت اعظم این مشکل از دل گنده گی من نشآت میگیره 

چون من که میدونستم باید برگردم پس چه بهتر بود که کارام رو کم کم انجام میدادم تا این روزهای اخر انقدر بدو بدو نکنم .

 از اونجایی که من با دوست و اشنا و فامیل یک قرارداد نانوشته دارم که یک سری لوازم ارایشی و بهداشتیشون رو تقبل کنم مجبورم کلی گز کنم و خرید کنم و بسته بندی کنم و الی اخر 

 بقیه رو گل میگیریم میزنیم به سرمون چون همه سلیقه من رو قبول دارند الی مامانم یعنی پیرم میکنه با این مشکل پسندیش 

  مثلا مامانم کفش میخواد مدلش رو هم میدونم اما باید برم از کفشی که به نظرم اوکی هستش عکس بگیرم 

 بفرستم برای مامانم توضیحات کامل رو بگم بعد اون یک عالمه توضیحات ازم بخواد اخر سر اوکی شد بخرمش 

  توی لوازم ارایش مشکلی ندارم چون میدونم سلیقه اش رو .لوازم بهداشتی پوستش اعم از کرم ضد چروک و کرم شب و روز و کرم چشم هم کاملا در حیطه تخصص منه و راحتم عطر اما مصیبت هستش چون کاملا سلیقه اش با من در تضاد هستش اما کفش و کیف و لباس وای وای وای 

  صد البته که یه لیست دادم دست بنفشه برای فامیل و فامیل شوهرم اون ها رو اون میخره و من پولش رو میدم چون من زمان ندارم برای خرج کردن کادوی اون ها البته سلیقه بنفشه رو هم قبول دارم 

من همون مامانم رو برسونم هنر کردم 

 البته که الان چند روز من به جای رسیدن به کارهام با خواننده های گمنامی که این روزها عین قارچ یهو  ظاهر شدن اره بده و تیشه بگیر کردم و اون جوری که باید به کارهام نرسیدم 

ولی دیروز تقریبا روز مفید تری بود و من یک سری از کارهام رو هندل کردم 

  رابطه ام با دانیال ............ای بد نیست .مثل همیشه که نیست .مثل روزهای قبل رفتن به ایران هم نیست 

 یه چیزی مابین این 2 تا (پیدا کنید پرتغال فروش ر ا)

 ولی من خوبم اموزه های این چند وقته رو به کار گرفتم خشم و کینه و نفرتی در قلبم حس نمیکنم.

 و روزهای بهتری دارم . سعی میکنم از زندگیم نهایت استفاده رو بکنم چون کی میدونه قرار که ما توی زندگی بعدیمون چه شرایطی داشته باشیم پس بهتر دم رو غنیمت بشمریم و قدر لحظاتمون رو بدونیم .

  موقع خواب توی تختم از خدا هزار هزار بار تشکر میکنم که به من فرصت شناخت داده فرصت کنکاش در لایه های وجودی خودم رو .فرصت خود بازبینی دوباره

 الان که افتادم توی این وادی ها ارزش این موضوع رو میفهمم خدا رو شاکرم که مثل خیلی ها که شاید 100 سالشون بشه ولی بازم عین اب جوب ساکن باشند نیستم قدرت شناخت خودم بزرگترین لطفی که خدا به من داده مسلما منم ضعف دارم .منم بعد منفی دارم .منم گاهی خاکستری میشم و بسا سیاه

 اما این مهم که من میدونم باید درست کنم .خودم رو .شرایط رو .

  خوب برسیم به اتفاق اخیر وبم

 ببینید یک سری ادم هستند که دوست دارند مدام به دیگران گیر بدند .ازار بدند.اذیتش کنند این خصلت ها خوبه یا بد کار ندارم ربطی هم به من نداره اوضاع روحی دیگرون

 ولی فقط یک راه در مقابل این ادم ها جواب میده

  میدونید چیه؟

  بی تفاوتی

  بعله به همین سادگی باید اصلا به حسابشون نیاری یا به قولی اون غذه چرکیشون رو تغذیه نکنی چون ا جواب دادن به این ادم ها در واقع تو بهشون توجه کردی و چیزی رو که خواستند بهشون داری میدی .توجه

  اون ها محتاج همینند . توجه

 محتاج توجه ای هستند که در کودکی به شکل درستی در بطن خانواده اشون نگرفتند .نه از پدر و نه از مادر

  این جور ادم ها چون با مشکلات عدیده ای بزرگ شدند مسلما توی زندگی مشترکشون هم با مشکل مواجهه هستند یعنی مدام از همسرشون توجه میخواند ولی چه بسا که از اون هم نمیگیرند میدونید چرا ؟ چون مشکل از خودشون

 پس چیکار میکنند ؟ خوب این ها هم ادمند دیگه با کلی احساسات ولی احساسات سرکوب شده

خشم های فروخورده شده .کینه های جمع شده .نفرت های شدید .حسادت های شدید

  همونی که به زبون عامیانه بهش عقده میگند .

  خوب حالا این ها باید چیکار کنند که یکم حال ناخوششون خوش بشه ؟

 افرین درسته با سر برن توی زندگی دیگران .فوضولی کنند.تخم نفاق بپاشند.دعوا کنند .عصبی باشند .پرخاشگر باشند .بد دهن باشند .

  حالا عصر عصر ارتباطات هستش دیگه به به خوشبحال این ادم ها .دیگه کارشون 100 برابر راحت تر شده

  میان میشینند این پشت یه صفحه رو باز میکنند اگه با نویسنده حال کردند که هیچ اگه نه شروع میکنند

  حرف های بد .دروغ .تهمت .افترا .فحش .کینه .نفرت خلاصه عقده گشایی

  بعدشم که یکم تخلیه شدند با خودشون میگند اینم روزی امروزمون خدا بده برکت بلند میشند میرند پی بدبختی هاشون دوباره فردا روز از نو روزی از نو .حالا پر کدوم بدبختی به پر این ها بخوره دیگه یا بخت و یا اقبال

  این ها همین مدلی هستند دیگه .کاریش نمیشه کرد .کاری از دست من و امثال من برنمیاد .چون من نمیتونم حالشون رو خوش کنم .

 من با این دید به افرادی که میان اینجا و توهین میکنند نگاه میکنم به جون بابام که عزیزترین دارایی زندگی منه

  من به این ادم ها این دید رو دارم .حس ترحم دارم چون اون ها هم میتونند ادم بهتری باشند فقط راه رو دارند اشتباه میرند .

  اما اینکه یکی از این ادم ها فکر کنه میتونه با حرف های صد من یه غازش حال من رو حتی برای لحظه ای مکدر کنه سخت در اشتباه .چون اصلا حتی نمیتونه تصور کنه که من توی این کوره زندگی ابدیده شدم و تنم انقدر سخته که نیش های پشه مانندشون در جان من نفوذ نمیکنه

  البته من ادم دموکراتی هستم

  اصلا این طور نیست که هر نظری یا دیدگاهی اگه برخلاف دیدگاه من بود بهش برچسب بزنم نه ابدا اصلا

  من گوش میکنم ودر کمال ادب جوابشون رو میدم چون من نمیتونم ادعا داشته باشم که سبک زندگی من بهترینه مسلما بهتر از من هم وجود داره

  منظورم با یکسری افرادی بود که خودشون میدونند .اصلا لزومی نداره که من بدونم خودشون اگه یکم با خودشون خلوت کنند میفهمند مشکلاتشون از کجا سرچشمه میگیره 

   حالا من اصلا انتظار هم ندارم که این ادم ها متوجه حرفام بشند ها یعنی راستش امیدی هم ندارم

  چون اگه با این تلنگر های کوچیک قرار بود ادم بشند مسلما تا الان شده بودند.

  ولی خوب من یه حرفو انداختم وسط هر کی هر جوری دوست داره میتونه برش داره .

  میگند ادم ها اون چیزی رو باور میکنند که دوست دارند باورش کنند .

  پس شما ها مختارید با خوندن من هر برداشتی داشته باشید چون این در اصل موضوع که من همینم هیچ فرقی نداره 

  از دوستای عزیزم که همیشه همراه من هستند تشکر میکنم و معذرت میخوام که جو وبم کمی متشنج شده بود چون من کلی کامنت خصوصی گرفتم که دوست نداشتند فضای پزتیو وبم اینجوری بشه قول میدم مثل همیشه مدیدریت کنم .

  و برای قشر دیگه ای از این خواننده نما ها (شبیه تماشگر نما ها شد) که مدام عین طاهره چنگال بدست اماده پشت در وبم نشستن که تا من یه حرفی بزنم بپرند وسط و جر و واجرم کنند  طلب عشق میکنم 

  چون مطمئن هستم که هر چی میکشند از بی عشقی که چه در کودکی و چه در جوانی نگرفتند .

  

   

  

  

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:50 توسط شنای|

دلم براي دخترانه هاي وجودم تنگ شده
براي شيطنت هاي بي وقفه،
بيخيالي هاي هر روزه،
ناز و كرشمه هاي من و آينه،
خنده هاي بلند و بي دليل،
براي آن احساسات مهار نشدني،
حالا اما، دخترك حساس و نازك نارنجي درونم چه بي هوا اين همه بزرگ شده!
چه قدي كشيده طاقتم!
ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقي ميزند!
چه شيشه اي بودم روزي،
حالا اما به سخت شدن هم رضا نميدهم!
به سنگ شدن مي انديشم،
اينگونه اطمينانش بيشتر است!
جاي بستني يخي هاي دوران كودكي ام را
قهوه هاي تلخ و پر سكوت امروز گرفته است!
اين روزها لحن حرفهايم اينقدر جدي است 
كه خودم هم از خودم حساب ميبرم...
در اوج شادي هم قهقهه سر نمي دهم! و تنها به لبخندي اكتفا مي كنم!
چه پيشوند عجيبي است كلمه خانم!!!
همين كه پيش اسمت مينشيند
تمامي سر خوشي و بي خياليت را از تو ميگيرد،
و به جايش وزنه، وقار و متانت را
روي شانه ات مي گذارد!
نه اينكه تمامي اينها بد باشد، نه!
فقط خدا كند وزنشان آنقدر سنگين نشود كه دخترك حساس و شيرين درونم 
زير سنگيني آن بميرد!
" تهمينه ميلاني"

......................................................................................................................................

بنفشه خیلی توی مسائل اجتماعی فعال تر از منه 

  یعنی همیشه همزمان توی چند تا موسسه های مختلف عضو و فعال .کمک مالی نمیکنه اما کارهای دیگه زیاد میکنه 

  منم با اینکه عاشق این جور کارها هستم اما به خاطر روحیه خیلی حساسم که بشدت ضد خشونت هستش تحمل ندارم و ترجیح میدم از دور دستی بر اتش داشته باشم .

 اما در مقابل اصرار بنفشه مثل همیشه کم اوردم و همراهش شدم  برای عضویت در این سازمان 

  طبق پیش بینی خودم کلی اعصابم خرد شد و  ضعف اعصاب گرفتم اما ...........

  حالا کم کم توصیه هایی که اموزش میبینم بهتون میگم 

  اولین قدم : (هیچ گاه در مقابل خشونت و ازار جسمی و جنسی و لفظی سکوت نکنید .این تقصیر شما نیست ).

خوب بریم یکم حرف های خوب خوب بزنیم 

 یکم پزتیو باشیم 

چه خبر ها ؟چیکار ها میکنید؟ حتما مشغول خونه تکونی هستید؟  خرید میکنید؟ 

  برنامه مسافرت میریزید؟

  مامانم این ها بعد سال ها یک برنامه سفر پر و پیمون با عمه ها و عموهام ریختند یه مسافرت 15 روزه به طرف جنوب و کیش با ماشین شخصی 

  تا اینجاش عمه بزرگم و دختر عمه و پسر عمه ام با خانواده هاشون 

  عمو وسطیم و خانواده و پسر عموم و دختر عموم با خانواده ها و عمه کوچیکم با شوهر و دخترش و بابام این ها و خلاصه یک سفر با کلی ادم 

  حالا صحبت های اولیه رو دارند میکنند و نفرات رو دارن مشخص میکنند مثل همیشه هم تور لیدرشون بابای عزیز دل من  

  ما قبلا خیلی از این سفر ها میرفتیم البته زمانی که من ازدواج نکرده بودم چون بعد ازدواجم با علی سفر های ما با طایفه علی بودند و معمولا شمال و ویلاشون ولی قبل اون زیاد میرفتیم سفر گروهی 

  اخرین سفری که باعث شد پرونده این سفرها بسته بشه مربوط به زمانی که من مجرد بودم 30 نفر رفته بودیم 

   مشهد  .از مسیر شمال 

  همه چی اول پرفکت بود گفتیم و خندیدیم و زدیم و رقصیدیم 

  اما وسط های راه دیگه هر کسی ساز خودش رو میزد 

  دیگه مشهد که رسیدیم یک بلبشویی بود که بیا ببین 

  یکی میخواست هتلش نزدیک حرم باشه یکی میخواست دور تر باشه یکی میخواست بره حرم یکی همزمان میخواست بره بازار رضا یکی میخواست بره مرکز خرید یکی میخواست بره کوه سنگی 

   یکی گشنش بود یکی میگفت الان وقت غذاست مگه ؟ 

   خلاصه اوضاعی بود 

  دل ها صمیمیت خودشون رو از دست داده بود 

 

  انقدر اوضاع بد بود که به محض اینکه رسیدیم گرگان هر کسی تصمیم گرفت جدا بشه 

  ما و عمه بزرگم این ها با هم ادامه دادیم مسافرت رو 

  دیگه بعد اون مسافرت همه چی تموم شد فوقش 2 خانواده با هم سفر میرفتند .

  اما خوب از اونجا که انسان زنده است به خطا کردن بازم دارن طرح میریزن این دفعه کارشون خیلی سخت تر 

  چون تموم اون دختر و پسر های مجرد و الکی خوش الان خودشون صاحب خانواده شدند . تعداد زیاد شده

 و مدت این سفر خیلی طولانی 

  ولی خوب من که بشخصه خیلی هیجان زده هستم و تصمیم گرفتم به این کمپ بزرگ بپیوندم 

  البته بدون دانیال چون دانیال از سفر گروهی و جمعی متنفر هستش مخصوصا سفر با تعداد زیاد اما من میمیرم  برای این نوع سفر ها 

  حس شادی دارم 

  هیجانزده هستم .

  

  

 

   

نوشته شده در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:56 توسط شنای|

 

  

 

  

   

  

  

  

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:45 توسط شنای|

من برگشتم 

 یکم زودتر 

 میام تعریفی ها رو میگم فقط یه چیزی بگم و برم 

 یه مثل هست که میگه شنونده باید عاقل باشه 

 من اینجا هر چیزی که بخوام مینویسم .یه خط قرمز هایی برای خودم دارم .یه حاشیه بندی داره نوشته هام ولی چیزی که اینجا من مینویسم تراوشات ذهنی من و شمه ای از زندگی خصوصی من 

  خوب یا بد .غلط یا درست .همینه 

  شیوه زندگیم براتون عجیبه ؟ نوشته هام به نظرتون زیادی رویایی؟ فیلم هندی ؟ 

  همینه که هست 

 من هیچ وقت اصراری برای باورتون نداشتم هیچ وقت هم دنبال خواننده راه نیوفتادم به کسی هم نگفتم ترو به اون خدات بیا منو بخون 

  حوصله اراجیف هم ندارم به حد کافی درگیرم دوست دارید بخونید نظر بدید حرفاتون رو میخونم و ازتون سپاس گذارم دوست ندارید بفرمایید خوش اومدید درب خروج از اون ور 

 

 والله بخدا منم خیلی از وب ها میرم که به نظرم مسخره هستند .دروغ هستند و عقاید خیلی شخصی و به نظر من مزخرف دارند اما هی موی دماغ نمیشم که ای فلانی دروغ میگی ای فلانی زیادی فیلم میبینی .سیریشش نمیشم اصل در شان من نیست عقل دارم و قدرت تشخیص هم دارم میبندمش و تموم .

  پس اگه فکر میکنید که من باهاتون روراست نیستم و کماکان اصرار بر خواندن من دارید باید بگم اولا به نظر من یک احمقید دوما نشونه هایی از بیماری مازوخیسم در شما نمایان هستش .

 

 .......................................................................................................................................

 

  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:29 توسط شنای|

 

  

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:9 توسط شنای|

نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:6 توسط شنای|


آخرين مطالب
» فقر فرهنگی
» شکوفه های صورتی
» درهم و برهم
» 
» این روزها
» خشونت علیه زنان و کودکان
» تنبل خانوم
» اتمام حجت با خوانندگان +اتفاقات اخیر
» منی دیگر
» شفای درون من

 Design By : Pichak