حس ناب نفس کشیدن

ثبت لحظه های من

     چند وقتی هی به دانیال میگم بیا بریم بازار گوشت تا گوشت و ماهی و مرغ و محصولات گوشتی بخریم 

     هی میگه امروز فردا اما سرش خیلی شلوغه و اصلا وقت نداره منم تنهایی نمیرم چون سررشته ای از گوشت      ندارم بعدشم من که نمیخورم خودش بیاد برای خودش گوشت انتخاب کنه 

  چند روز قبل گفت اماده شو من دارم میام بریم خرید گفتم ای به چشم اون سری یه پیرهن خوشگل لیمویی 

  خریده بودم که فرصت استفاده نشده بود اونو پوشیدم و موهام رو دور شونه ام رها کردم دانیال اومد لباس رسمیش و عوض کرد و رفتیم 

 باز بحثمون شروع شد اون دوست داشت گوشت خوک بخره که من چندشم میشه بعد تا من حواسم نبود یه بسته هشت پا انداخت تو سبد تا من دیدم جیغ خفیفی زدم و ازش خواستم بذاره سر جاش 

  بعد دوباره یکم صدف سیاه خرید که من نذاشتم اونم لج کرد و هیچ گوشتی نخرید 

  خب تقصیر من چیه من همین جوریشم از گوشت بدم میاد و چندشم میشه چه برسه به این گوشت های اجق وجق قبلا باهاش شرط کردم که من حاظر نیستم این ها رو بپزم اگه دوست داره بره رستوران میل کنه 

 بعدش رفتیم پلازا و داشتیم میچرخیدیم که دانیال با کسی فارسی سلام و علیک کرد بعدش منو معرفی کرد همون موقع هم خانمش از فروشگاه اومد بیرون و با هم اشنا شدیم 

 داینال پیشنهاد داد بریم یه چیزی بخوریم که قبول کردند جونم براتون بگه در عرض 3 ساعت انقدر با بنفشه 

  دوست شدیم که من امروز دلم براش تنگ شده بود حتی 

  برای خودم در حد یک معجزه است دوستی و اعتماد سریع من به یک ادم اما بنفشه یه استثناست 

  خیلی ماهه خیلی اولین کسی که من با کمال میل ادرس وبم رو بهش دادم و پیشنهاد دادم که رابطه امون رو ادامه بدیم 

 بشدت دوست داشتنی هستند 

 خلاصه یه دوست خوب پیدا کردیم که اینجا حکم کیمیا رو دارند برامون برای شنبه هفته دیگه شام دعوتشون کردم تا از کنار هم بودن لذت ببریم 

خیلی خوشحالم واقعا به دوست خیلی خوب اینجا که تنهام نیاز داشتم تازه قرار با هم مسافرت هم بریم 

خب بریم برسیم به یه موضوعی که گفتنش خیلی مهم نیست  اما گفتم منم چیزی گفته باشم که نگند لال

من ادمی هستم که با خودم و دنیای خودم و ادم های دورو ورم در اشتی به سر میبرم همه رو دوست دارم 

  و با کسی سر جنگ  ندارم برای همین هم همیشه اطرافم پر از ادم های فوق العاده 

  حالا یه سری ها مشکل دارند با تموم دنیا در جنگ به سر میبرند 

   فکر میکنند تموم دنیا مقصر کمبود های این ادمه 

  مدام به پر و پای همه میپیچند مسلما یه همچین ادمی نمیتونه دید درستی به دنیا و ادم هاش داشته باشه همه رو با معیار جنگ ستیزی خودش میسنجه

 

 
  نه عزیزم مرکز دنیا مرکز ذهن تو نیست دریچه دید من با تو و امثال تو زمین تا اسمون فرق داره مسلما نمیتونی منو درک کنی فقط از خدا برات ارامش میخوام خیلی در گیری هم با خودت هم با ادم هاااااااااااااااااااااااا

 

 

 

 

 

  

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 0:35 توسط شنای|

   سلام و هزاران درود 

 ممنونم که نظراتتون رو چه موافق و چه مخالف باهام به اشتراک گذاشتید .

  اینجا که تنهام دغدغه های روزمره ایرانم رو ندارم باز زدم توی کار کتاب خوندن یک عالمه کتاب نخونده داشتم 

   کتابی که مشغول خوندنش بودم جریان یک  زن تن فروش بود به خاطر هزاران دلیل مجبور به این کار بود 

  از تموم حقارت هایی که توی این راه کشیده از همه مشکلاتش از خوی حیوانی انسان هایی 

که از هر حیوانی حیوان تر هستند چون این کتاب ایرانی نیست و به یه زبون دیگه است سانسور نداره 

  و تموم لحظات رو به تصویر کشیده انقدر واقعی بود پردازش لحظه ها که حس میکردم منم همراه زن قصه هستم و تموم اون استرس ها و بدبختی ها رو دارم از نزدیک لمس میکنم 

 گاهی گریه میکردم گاهی وقتی از بچش میگفت یه لبخند غمگین میزدم و گاهی زار میزدم 

گاهی انقدر غم داشتم که علی رغم توصیه های شدید دکترم ....................

توی برهه ای از زمان توی مقطع های مختلف زندگیم فکر میکردم من چقدر بدبختم چقدر مشکلات دارم چرا همه اتفاق های بد برای من می افته؟

  اما الان میبینم شاید اتفاق های بدی برای من افتاده اما همیشه چند نفری بودند که با تموم وجودشون دوستم داشتند و کنارم بودند همیشه کسی بوده که بگه عزیزم همه چی درست میشه کسی بوده که نازم رو بکشه کسی بوده که سرم و بذارم روی شونه اش و گریه کنم 

 الان که بزرگ تر شدم عاقل تر شدم دیدم به زندگی تغییر کرده میبینم من چقدر خوشبخت بودم و خودم خبر نداشتم  چقدر لطف خدا شامل حال من شده چقدر خدا منو دوست داره 

خانواده ای داشتم که چشم و چراغ خونشون بودم پدر و مادری  که عاشقانه منو میپرستند همسری که همراهمه 

  هم نفسمه 

 من فرصت زندگی با عشقم رو داشتم ..مگه چند نفر توی دنیا همچین فرصتی رو داره ؟

 همیشه امنیت داشتم همیشه یکی بوده منو محافظت کنه که نذاره چشم بد بهم بیوفته که نذاره من حروم بشم که من مجبور نبودم برای سیر کردن شکمم به هزار راه نرفته بره 

 خواستم بگم اگه خونه ای دارید که گرم که سقف داره که اصلا مهم نیست بزرگه ..کوچیکه...مال خودتونه یا استیجاری اگه عزیزی دارید که هواتونو داره ...که نگرانتونه...مهم نیست که پدر...یا مادر....یا برادر و خواهر..یا شوهر یا حتی دوست  اگه نونی دارید که بخورید ...اگه مجبور نیستید هزاران هزار حقارت رو تحمل کنید....................................... پس خوشبختید

پس قدر زندگیتون  رو بدونید پس دونید که در نزدیکی شما در شهر شما و حتی شاید در همسایگی شما 

  زنی هست که مجبور به خاطر سیر کردن شکم بچه هاش و مادر پیرش تن بده به تن نامردان 

بدونید زنی هست که از ابتدایی ترین حق خودش هم محروم زنی که هر وعده صبح و ناهار و شام یه دست 

 کتک نوش جان میکنه زنی که چادرش و سفت میگیره تا کبودی های صورتش و نبینی 

  زنی که درامد روزانه اش 1000 تومن یعنی ماهی 30 تومن ....

 یادت باشه که دختری هست که مورد تجاوز پدرش ...یا برادرش...یا عموش...یا ناپدریش قرار میگیره اما جرات نداره جیک بزنه 

یادت باشه زن بودن اینجا یعنی غم بودن 

قدر باباهاتون رو بدونید امشب برید به صورت شکسته اش نگاه کنید چین های توی صورتش فراموش نشه لطفا 

  دست های پینه بسته اش رو میبینید ؟ یکم اونورتر مادرتون رو نگاه کنید ...اگه دقت کنید هنوزم ردی از زیبایی جوونی ها هست دستاش و ببینید 

 این ها از خودشون گذشتن تا ما ............ما بشیم مهم نیست فقیریم یا پولدار مهم نیست برامون چیکارها کردند مهم اینه که همه تلاششون رو کردند 

 به شوهرتون نگاه کنید ..ببینید به امید یه روی خوش و یه خونه گرم میاد خونه 

ببینید دوستتون داره حتی اگه ابراز نکنه 

 خواهش میکنم خواهش میکنم قدر بدونید 

  

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 21:43 توسط شنای|

  سلام دوستان عزیز خوب هستید؟ 

  منم خوبم و روزهام و دارم میگذرونم مثل همیشه بیشتر وقت ها توی خونه ام ولی گاهی هم لباسی که دوست 

  دارم و میپوشم و میزنم بیرون و لذت میبرم نه از شهر نه از ساختمون ها نه از مرکز خرید های انچنانی و نه از هیچ چیز دیگری من از امنیت لذت میبرم از اینکه هیچ نگاه سنگینی روم نیست از اینکه کسی سعی بر ازارم چه کلامی چه فیزیکی نداره 

  البته اینجا هم نگاه هست اما نگاه ها تحسین کننده است و به هیچ وجه ازار دهنده نیست حتی اگر همین 

  نگاه های تحسین برانگیز رو هم نخوای میتونی با ابرو درهم کشیدن نشونشون بدی اونوقت محال ممکنه بار دیگه نگاه اون شخص رو ببینی 

  اینجا ادم ها همدیگه رو دوست دارند به همدیگه احترام میذارند حیوانات رو دوست دارند اینجا هیچ بچه کاری نیست اینجا هیچ حیوون بی پناهی نیست اینجا وقتی ادم ها همدیگه رو میبینند بهم سلام میدند و متناسب با 

  تایمش صبح بخیر و عصر بخیر میگند اینجا زن و مرد برابرند اینجا هیچ کسی سعی نداره اعتقادات خودش رو 

   بکنه توی حلق دیگران اینجا هیچ کس فکر نمیکنه که به دیگران برتری داره یک کلمه اینجا همه چیز سر جاش 

از من زندگی در اینجا رو پرسیدند من یک جمله بهتون میگم زندگی در خارج از کشور هر جای دنیا که میخواد 

  باشه اگه پول و منبع درامد داشته باشی برات مثل بهشت میمونه ولی اگه پول و کار نداشته باشی خود جهنمه 

 چی میخواستم بگم چی شد

  اون همسایه هامون بودند که در موردش گفتم باهاش اشنا شدم  یعنی داشتم تدی رو میبردم برای پیاده روی که اینم از خونش اومد بیرون و دستی به سر تدی کشید و ازم درموردش سوال کرد بعدشم خودش و معرفی کرد ودست داد منم خودم رو معرفی کردم طبق معمول تلفظ اسمم براش خیلی سخت بود و اصلا یه 

چیز دیگه گفت که هیچ شباهتی به اسمم نداره دستاشم عین پنبه نرم بود به قول بچه ها خخخخخخخخخخخخخخخخخ

از وقتی صفحات اجتماعی نتی زیاد شده ارتباطات یه بعد دیگه به خودش گرفته مثلا ادمی که شاید تو تا اخر عمرت نمیدیدیش الان جزو دوستانت هست و باهاش ارتباط داری 

  یکی از این  ادم ها دختر پسر عمو دانیال که اتریش هستند البته دختر همسن منه ها 

  جزو اد های دانیال انقدر دختر لوس و چرتی که ادم میخواد سرش رو بکوبه دیوار از دستش 

  اما این دختر واکنش های جالبی نسبت به دانیال از خودش نشون میده هر روز یه چیزی براش میفرسته 

  وقتی دانیال یه عکسی یا مطلبی مینویسه فوری لایکش میکنه و کلی تعریف میکنه حالا هر چی که میخواد باشه 

 خب بودن یه مردی که وضع مالی خوبی داره و سیتیزن یه کشور اروپایی قیافه خوب و هیکل خوبی داره و فاکتور های شخصیتی خوبی داره  برای خیلی از خانم ها و دخترها جذابیت داره این اولین و اخرین موردی نبوده که پیش اومده من همیشه اینجور موقع ها بیرون گود وایمیستم  و نظاره میکنم هیچ حرفی نمیگم  و تذکری نمیدم هیچ کنترلی ندارم 

  چون اعتقاد دارم اگه یه مرد واقعا مال من باشه دزدیده نمیشه اگه دزدیده شد پس مال من نبوده 

  من معتقدم حساسیت به این موارد یعنی عدم اعتماد به نفس  یعنی من خودم و قبول ندارم و دائم شوهرم و میپام 

 شعار من اینه توی زندگیم کسی که منو نخواد و من اصلااااااااااااااااااااااااااا نمیخوامش 

 پس مردی اگه خواست بره به این دلیل من زودتر چمدونش رو میبندم و میذارم جلوی در 

مامانم میگه این کار تو یعنی اینکه مردت رو داری 2 دستی تقدیم کسی میکنی اما من فلسفه ام یه چیز دیگه است 

 به خاطر شم زنانه ام خیلی وقت قبل نخ های این دختر رو دیدم اما دانیال هنوز متوجه نشده نه که تیز نباشه نه خیلی هم تیز و باهوش اما مرده دیگه و از مکر زنان اطلاعی نداره این خانم در ظاهر به بهانه سمینار 

  میخواد بیاد کشور و شهر ما و خونه ما اما در اصل به بهانه این میاد که ببینه نخ هاش نتیجه داده اگه نه طناب بده خدمت دانیال  

  من اما کاری ندارم و حتی با اینکه میتونم به راحتی خوردن یک لیوان اب دم این ادم رو قیچی کنم اما نمیکنم 

  از این دست زن ها زیاده و در اینده هم خواهد بود طرف حساب من غریبه ها نیستند طرف حساب من مرد من که باید ثابت کنه مرد منه باید خودش سر بلند بیاد بیرون همون جوری که من توی موارد مشابه سر بلندم 

  اگه اومد که پایه های این عشق محکم تر خواهد بود اگه کوچکترین لغزشی داشته باشه هم که تمام 

  بدون کوچترین بخشش و تعللی 

  من در مورد چیزهایی که مال منند هیچ شوخی ندارم من در این موارد زیادی سخت گیرم 

 بهم بگید واکنش های شما در مواجهه با این موارد چه جوری هستش 

 

  

 

  

  

  

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 12:32 توسط شنای|

 سلام  جیگولای من 

  زندگی خوب  و خوش در جریانه و من از این ارامش با تموم وجودم لذت میبرم دیدید وقتی ادم یه تراوما  رو پشت سر میذاره بعدش یه نفس عمیق میکشه انگار یه باری رو از دوشش برداشتند راحت میشه و تازه قدر زندگی رو میدونه منم همین حس رو دارم حس سبکی و راحتی دارم و بشدت در تلاشم تا بهم خوش بگذره کسی از 

  فرداش با خبر نیست پس باید در حال زندگی کرد 

   دانیال قسم خورده که بهم تنیس یاد بده  هر شب راس ساعت 11 شب لباس ورزشی میپوشه با کتک لباس 

  ورزشی مخصوص تنیس تنم میکنه و از موهام میگیره و روی زمین منو میکشه و کشون کشون میبره 

  زمین تنیس(حالا نه به این شدت) مجتمع و سعی میکنه بک هند و فور هند یادم بده اما من رگ منگولیم زده بالا و هیچی یاد نمیگیرم فقط عین قورباغه بپر بپر میکنم و دور خودم میچرخم و عین کش تنبون از دست دانیال در میرم 

   بابا جان به کی بگم من از تنیس خوشم نمیاد

  برنامه فتینسمون هم که به راهه و من نمیتونم مثل ایران  برم باشگاه با هر کدوم از وسیله ها 5 دقیقه بازی کنم و بعد نیم ساعت حس کنم اره الان خیلی ورزشکار شدم شب هم از کمر درد بمیرم به خاطر استفاده 

  ناصحیح از وسایل 

 اینجا چون مختلطه دانیال عین عقاب چشماش رو منه و مدام حواسش هست که من تایم وسایل رو کمتر نکنم و نپیچونمش 

  دقیقه اش رو خودش تنظیم میکنه و میره سراغ ورزش خودش بعد من تایمش رو کمتر میکنم وقتی دانیال با چشم های میر غضبی نگام میکنه چشمام رو گربه  شرکی میکنم و یه لبخند دندون نما میزنم تا دلش نرم شه 

  اما دانیال جریمه میده و بیشتر میکنه 

    همچین جدی گرفته که انگار میخواد منو برای المپیک پرورش بده همش هم به خاطر حرف های اون دکتر 

  خیر ندیده است که گفته ورزش برای قلبم خوبه 

  یه همسایه المانی داشتم که باهاش رفیق بودم که متاسفانه رفتن و به جاش 2 تا پسر به غایت فیل و فنجون اومدند که وقتی بیرون از خونه میرند من خود با چشای خویشن دیدم که دست را در دست هم چفت میکنند و اون فنجونه عشوه های خرکی میاد به اون فیل البته که من قصد ندارم به چیزی اشاره کنم 

  شما هم مثبت باشید و فکر های بد نکنید فرض رو بر این میذاریم که خیلی با هم دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتت

   هستند این ها 

  فردا کلی برنامه ریختیم اول یه سر بریم موزه اسلحه (به چه کارمون میاد خودمم نمیدونم) بعدش بریم 

  باغ پروانه ها (چقدرم ربط دارند برنامه هامون به هم ) بعدش بریم شام بخوریم و بگردیم و بریم میدون اصلی 

  یکم قر بدیم و استرس ها رو دور کنیم از خودمون اخه اینجا تابستون ها شب همه جمع میشند میدون اصلی و خواننده های دوره گرد میزنند و مردم هم میرقصند 

  نچ نچ نچ برای همین هاست که میگند بلاد کفر دیگه خدا به دوررررررررررررررررررررررررررررررر

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 15:16 توسط شنای|

 

  

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 13:26 توسط شنای|

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 19:1 توسط شنای|

   

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 12:17 توسط شنای|

 

  

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 11:0 توسط شنای|

   سلام و عرض ادب 

  از اینکه منتظرتون گذاشتم معذرت میخوام

  من امروز از سفر برگشتم و یکم که خودم و جمع و جور کردم و یه  صفایی به چمدون ها دادم میام خدمتتون و    کلی با هم گپ میزنیم .

 دوستتون دارم مهربون ها 

 

نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 20:49 توسط شنای|

 

  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 13:19 توسط شنای|


آخرين مطالب
» دوست جدیدم
» زن بودن =غم بودن
»  همسایه+دختر پسر عمو
»  به به چه دختر منگولی
»  من امده ام وای وای من امده ام
» اگر بار گران بودیم که رفتیم ...........
» ارتیست
» چقدر دیر کردم من
» 
»  هر عشقی میمیره خاموشی میگیره ....عشق تو نمیمیره

 Design By : Pichak