حس ناب نفس کشیدن

ثبت لحظه های من

برای همه زنان سرزمینم که مظلومانه  دارند به خاک و خون کشیده میشند....

  متاسفم از ته ته دلم متاسفم 

   خیلی وقته که فهمیدم هیچ حیوانی درنده تر از انسان نیست ...هیچ موجودی پست تر از انسان نیست ولی بازم  وقتی میبینم یه ادممممممممممممممممممممم به خودش اجازه میده همه هست و نیست و اینده و گذشته یک ادم یک زن رو تباه کنه بازم یه نیشتر به دلم میشینه وای ای وای و ای امان از دست این موجود 2 پا 

  متاسفم برای زنان اصفهانی و برای زنان سرزمینم و برای تمام زنهای دنیا 

دیروز روز بدی بود خبر رسید دوست صمیمی دانیال فوت کرده  دلم خون شد برای خودش برای ارزوهاش برای نوعروسش 

  دانیال هم خیلی ناراحت بود بغض داشت میدیدم که فکش تکون میخوره برای به زور نگه داشتن بغضش 

  رفتم سرش و بغل کردم و بهش گفتم که گریه کنه اونم انگار منتظر حرف من بود محکم بغلم کرد و اشکاش جاری شد خودمم همین طور 

  دیروز برای اینکه روز گندم (منظور گندمی نیست که باهاش ارد درست میشه منظور اشغالی و گند  هست )رو گند تر کنم و کامل تر شه کلکسیون اعصاب خوردی رمان سگ خانه زاد سامان رو خوندم جاتون خالی اعصابی از من خورد شد که دلم میخواست یه کاری کنم جند تا گزینه پیش روم داشتم 

1:بپرم توی استخر محوطه و خودم رو خفه کنم 

2:برم بالای ساختمون و خودم رو پرت کنم پایین 

3:یکی رو بگیرم تا حد مرگ کتکش بزنم و چپ و راستش کنم 

دیدم گزینه 1 و 2 که کاربردی نیست گزینه 3 هم حسش هست ولی اسبابش که همانا یه ادمه نیست کی و بزنم دانیال رو که زورم نمیرسه تازه زورم هم برسه منو با پست میفرسته برم ور دل بابام کس دیگه ای هم نیست پس عین یک دختر خوب رفتم اشپزخونه و خودم رو با اشپزی سرگرم کردم و بغضم رو موقع خرد کردن پیاز رها کردم راحت شدم اما قلبم هنوزم سنگینی میکنه

میدونم کنجکاواش میرند دنبال رمان سگ خونه زاد من گفته باشم ها خیلی گند و صد البته واقعی 

خواهش میکنم مواظب خودتون باشید .

  

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 10:30 توسط شنای|

  توی گوشیم برنامه پو رو دارم اون هایی که دارنش با روالش اشنا هستند

دوستش دارم

لباس های دخترونه تنش میکنم و مرتب بهش میرسم اخرین باری که سنش رو دیدم 6 سالش بود دیروز نگاه کردم ای دل غافل شده 32 سال دیگه زبونم نمیچرخه بهش بگه دخملم و قر بون صدقه اش برم حالا دیگه  نمیدونم اون دختر منه یا من دختر اون 

 دیروز که دیدم چقدر بزرگ شده حس غریبی بهم دست داد شاید از دور دست ها هم گذر عمر ما به همین سرعت باشه و فقط چون ما داخل ماجرا هستیم زیاد متوجه  نیستیم  تا چشم بهم میذاری دهه 20 و بعدش 30 و بعدش 40 و بعدش 50 و بعدش 60 و بعدش ....................می افتی توی سراشیبی یه فرمول ساده است سر بالایی و بعدش سراشیبی ناعادلانه است به نظرم مخصوصا برای اون هایی که توی همون سربالایی هم در حال سقوط هستند 

  یه موقعی مامانم از خوشگلی شهره عام و خاص بود الان پیر که نه ولی دیگه تو اوج نیست بنا به گفته دیگران من جاش و گرفتم و دارم میدرخشم چند سال دیگه هم شاید دخترم جای منو بگیره و بعدش دختر دخترم جای اونو این چرخه همین جوری می چرخه و می چرخه 

  بازی ساده ولی مسخره ای 

  من ادم درونگراییم زیادی فکر میکنم و گاهی از هجوم فکر های زیاد سرم به مرز انفجار میرسه 

  این جور وقت ها یه چای داغ با  شکلات شیری یا برعکس یه قهوه پر از شیر و خامه با شکلات تلخ فکرم و منحرف میکنه و من باز برمیگردم به دامن زندگی 

  من ادم قانعیم  هر چیزی رو تا بی نهایت نمیخوام یه مرزی برای هر چیزی دارم تا اون مرز برای من بسه 

  الانم به نظرم به مرز خوشبختی رسیدم ....بیشترش و نمیخوام برای بزرگ کردن روحم هنوز خیلی کار دارم برنامه ها دارم اما برای زندگیم نه حفظ داشته هام کافی بر نامه ای برای تغییرش ندارم 

  قبلا ها خواسته های بزرگ داشتم برای زندگیم اما بزرگ تر که میشم انگار عاقل تر میشم خواسته هام محدود تر میشه محافظه کار تر میشم 

   از بچگی عادت دارم به کتاب خونی شب ها تا چند صفحه کتاب نخونم خواب به سراغم نمیاد این چند روزه یه کتاب میخوندم در مورد زندان و زندانی ها بود چقدر دنیای عجیبی عجیب تر از اون چیزی که فکرش و کنیم شاید باید دوباره داشته هامون رو از چشم بگذرونیم و به خاطر داشته هامون به روی زندگی لبخند بزنیم حتی اگه داشته هامون خیلی کم باشه 

  روزهاتون به طعم یک قهوه داغ در این روزهای پاییزی دوستان 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 21:22 توسط شنای|

گفته بودم که یه مربی بدنسازی دارم اوا خواهر 

 اوائل که رفتارش و طرز صحبتش رو دیدم حس خوبی نداشتم انگار که یه مرد مثل یه زن کرشمه بیاد و قر بیاد 

  ولی وقتی شد مربی و باهاش در ارتباط شدم دیدم روحش درست مثل یه دختر یه دختر حساس این طور ادم ها 

  10 برابر یک ادم معمولی حساس وقتی کسی اذیتش میکنه میشینه شر شر گریه میکنه و اه میکشه 

  شناختن و دیدنش برای بار هزارم به من ثابت کرد که دنیا فقط یه وجب جا نیست و همه ام ها نرمال نیستند 

  هر کسی با کس دیگه ای فرق های عظیمی داره و این تفاوت هاست که همه چی رو قشنگ میکنه 

   الان دوستش دارم دیگه از حس مبهمم خبری نیست دوست دارم خوشحالش کنم چون به خاطر وضعیتش خیلی ناراحت میشه همیشه دوست دارم حداقل من درکش کنم هر چند سخته یه بار پول ابمیوه اش رو حساب کردم و یک بار از شیرینی که خودم درست کرده بودم براش بردم خیلی خوشحال شد چشماش برق زد 

  اسم منو گذاشته مانکن شرقی به من میگه چشمات مثل قصه هاست وقتی برای دانیال تعریف میکنم میگه فردا میام  بلایی به سرش میارم توی همون کتاب قصه ها اسمش رو بنویسند اما بعدش خودشم میخنده میدونه وضعیتش رو رو 

  اون روز ازم خواست که به همه بگه که اون بدن منو رو فرم انداخته و هیکلم رو مثل مدل ها ساخته تا شاگرداش بیشتر بشند منم گفتم ولی این دروغ گفت دروغ سفیدی که برای کسی ضرر نداره گفتم اگه برای کسی ضرر نداشته باشه اشکالی نداره من راضیم البته به کارش ایمان دارم مربی خوبی فقط به خاطر شرایطش پسر ها باهاش درس نمیگیرند دختر ها هم ترجیح میدند مربیشون یکی از اون چند تا پسر بدنساز 

 خوش قیافه باشه تا شاید فرجی شه 

  روزی که بابام به من دوست داشتن ادم ها رو یاد داد حرفی از نزاد های مختلف و ادم های متفاوت نزد 

  این من بودم که کشف کردم میشه همه ادم ها رو جدا از رنگ پوستشون و جنسیتشون دوست داشت 

  یه خانم سیاه پوست هست که یه مغازه کوچیک صنایع دستی داره توی مسیر مرکز خریدی که من همیشه ازش خرید میکنم اتفاقی باهاش اشنا شدم یه پسر تپلی سیاه داره انقدر سیاهه که توی تاریکی میشه گمش کرد انقدر بامزه است که میخوام قورتش بدم هر سری از اونجا رد میشم میرم و میچلونمش و براش شکلات و اسباب بازی میبرم مامانش هم که اوائل بهم اعتماد نداشت بچه رو میده دستم و با خیال راحت با مشتری ها سر و کله میزنه عاشقشم یعنی اسمشم گذاشتم شکلات کاکوئی 90 درصد من 

  من نه سفیر دوستی هستم و نه محبت من یه ادمم درست مثل شما پر از مشکلات پر از بالا و پایین پر از حفره های خالی روحی اما سعی میکنم خوب باشم نمیگم خوبم ولی تمام سعیم رو میکنم 

   زندگی برای من فقط توی خودم خلاصه نمیشه زندگی وقتی قشنگه که شده یه لبخند روی لب کسی بشینه 

  وظیفه ما ادم ها ارشاد کسی نیست سرک کشیدن توی زندگی کسی نیست کوبوندن و له کردن طرف به خاطر طرز زندگی کسی نیست وظیفه ما ادم ها رفتن به بهشت نیست وظیفه ما ادم ها اصلا پیچیده نیست 

   شاید در اغوش کشیدن یه دردمنده و شاید پاک کردن قطره اشکش و شاید هدیه دادن لبخندی و شاید 

   دوست داشتن همه ادم ها 

 من خوب میدونم که رفتارهای من انعکاسش دوباره برمیگرده زندگیم به خودم پس سعی میکنم انعکاس خودم خوب باشه تا وقتی برگشت هزار برابر لذت ببرم 

  میدونم ارمانی حرف زدم اما از ته دلم گفتم از ته ته دلم

   

  

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 11:23 توسط شنای|

 این بحث رو میبندم عقل حکم میکنه گزافه گویی نشه (گفتم که من با عقلم جلو میرم )

 کامنت های مربوط به این موضوع رو دیگه تایید نمیکنم اما خودم میخونم 

نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 14:23 توسط شنای|

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 12:54 توسط شنای|

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 10:12 توسط شنای|

 

  

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 16:20 توسط شنای|

 

  

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 0:35 توسط شنای|

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 21:43 توسط شنای|

 

  

 

  

  

  

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 12:32 توسط شنای|


آخرين مطالب
» حیوان انسان است یا انسان حیوان است .
» فرمول ساده زندگی
» 
» 
» تولد تولد تولدت مبارک
» حقوق حیوانات
» اسمون رویا
» دوست جدیدم
» زن بودن =غم بودن
»  همسایه+دختر پسر عمو

 Design By : Pichak