حس ناب نفس کشیدن

ثبت لحظه های من

   این روزها که مشغول کارهام هستم برای رفتن مدام به این فکر میکنم که چقدر گذاشتن و رفتن سخت 

  ...طاقت فرساست ..چقدر جانکاه 

  ندیدن مامانم شایان بابام اه .....بابا بابا 

    بچه هام اراد مریم 

    گاهی میگم کاش اینجا یه جوری بود که من و امثال من مجبور به کوچ نبودیم به رفتن اخ اگه بدونید مهاجرت 

  چقدر سخته 

  ولی بازم به همین راضیم بازم ندیدن  به مدت 6 ماه خیلی خیلی بهتر از ندیدن چند ساله هست 

      قدیمی ها میدونند که ایران اومدن هر چند ماه ما به خاطر مبارزه با سندروم افسردگی مهاجرت بود که 

  من بشدت دچارش شده بودم قبلا ها خیلی خاطرات گفتم از اون موقع ها 

  یه جورایی توافق نانوشته بین من و دانیال اون به خاطر من صداش در نمیاد و من به خاطر اون نه که بگم 

   اونجا سخته نه مخصوصا برای ما که دیگه سختی هاش رفته و شرایط کاملا خوبه ولی بازم من اینجا 

  رو به همه جا ترجیح میدم اگه بعضی چیزها درست بشه که دیگه یک تکه از خاکم رو به تموم عالم 

  نمیدم اما دانیال هیچ حس وطن پرستی نداره هیچ 

  بگذریم 

 

   چه میکنید با این گرما ؟

 این چند روزه مامانم از من به عنوان نوکر بی جیره و مواجب استفاده کرده باور کنید هر سال که ماه رمضون نزدیک

  میشه این تن و بدن منو انگار گذاشتی رو ویبره همشم به خاطر افطاری مامانمه 

  مامان من قبلا ها تقریبا اکثر  روزهای ماه رمضون مهمون داشت یه بار عمه هام یه بار عمو هام یه بار 

  فامیل های خودش یه بار دوستاش یه بار دوستای بابام یه بار همکارهای بابام یه بار دوستان خانواده گی و 

  روز فردای شب قدر هم مهمونی افطاری برای عموم ازاد بود و مخصوص افراد بی بضاعت بود 

  دیگه شما حال منو به عنوان تک دختر خانواده حساب کنید دیگه 

 تا اینکه من یکم بزرگتر شدم و یکم حرفم برو شد توی خونه و گفتم ای مسلمون ها بیایید به جای هر روز 

  این ماه 1 روز افطاری بگیرید هم بهتره هم  مجلسی تر هم برای ما کمر و دست و شونه بمونه اخه جوونیم ما 

  خلاصه چند سالی میشه  افطاری رو  میندازند توی هتل و یه روز همه مهمون هاشون رو دعوت میکنند و خلاص 

   اما انقدر این مامان من حساس انقدر حساس که من همون استرس و دارم فقط به جای ریز ریز استرس کشیدن یه شوک یک روزه دارم 

  بابام که کلا ادم ریلکسی روزش و هماهنگ میکنه روز اخرم پولش و میده و مهمون هاش و بدون هماهنگی از مامانم دعوت میکنه همین و بس 

   شایان هم فقط بلده هر سال یه مشت جوون مو خروسی دعوت کنه که البته مامانم نمیذاره و هر سال همین بحث فرسایشی ادامه داره 

  بقیه فک و فامیل هم که .........

  دانیال هم انقدر که همیشه کار داره هیچ کسی ازش انتطار نداره 

  موند کی ؟ اگه گفتید؟ 

  اره شنای بخت برگشته 

   2 ماه مونده مامانم هر روز زنگ میزنه امسال دسر چی بدیم امسال میوه رو چه جوری تزئین کنیم 

   امسال غذا چی باشه امسال دعا چی باشه امسال ..................

   زمان که نزدیک تر  میشه منم بدبخت تر میشم 

   مثلا میندازیم هتل که ما راحت باشیم اما مامانم کارهای اونجا رو قبول نداره 

  خودمون باید دسر درست کنیم باید نون و پنیر و تزئیین کنیم باید خرما رو به شکل های جدید سرو کنیم باید 

  حلوای جدید درست کنیم 

  سرتون درد نیارم بیچاره میشم بیچاره 

    امسال من ایده حلوای هویج رو دادم به شکل لقمه ای و با تزئئین پودر پسته 

    دسر تر طالبی و موس اناناس 

   خرمای توپی با ترایفل چوبکی 

    چند روزه که زندگی ندارم دنبال کارها بودم بعدشم این وسایل و با مامانم منتقل کردیم 

  هتل 

  بعدشم  لباس رسمی به سلیقه مامان پوشیدن 

   یه مانتو کتی و دامن کفش خانومانه و پاشنه بلند 

  همیشه خانواده شوهرم رو هم دعوت میکنم اما دریغ از یه ذره فهم و شعور امسال فقط مادرش رو دعوت 

  کردم اونم بابام اصرار کرد وگرنه دیگه مجبور به تحملش اونم توی مهمونی مامانم هم نیستم 

  اونم شاکی و اعتراض به دانیال که چرا فقط منو دعوت کرده بود 

  مهمونی خیلی خوب برگزار شد خودمون هم از اول تا اخر قدم زدیم و به میزها سرکشی کردیم که کم و کسری نباشه دیگه شب روی پام بند نبودم 

  یه سفر یه روزه به تهران هم داشتیم که دانیال توی شرکت کار داشت منم از فرصت استفاده کردم و از گیوا 

  وقت گرفتم برای رنگ موهام  و با دختر عمه ام رفتیم پیشش موهام رو یه رنگ خیلی خوشرنگ گذاشتم و 

 کمی مرتبشون کردم مدل ابروهام رو هم کمی تغییر دادم بعدش رفتیم میلاد نور و یه خریدکی کردم و همون جا هم ناهار خوردیم و بعدش اومدیم خونه شب هم راه افتادیم خونه خودمون 

  خونه هم خوشبختانه تکمیل شد و یه سری وسایل خریدیم و چون وسایل نداشت دیگه اسباب کشی هم نداشت ادرس میدادیم وسایل رو میاوردند خونه جدید دیگه 1 روز منو مریم و مهناز یه نفس کار کردیم تا 

  خونه خونه شد درسته یکم خلوته ولی به استقلال مریم می ارزه بقیه اش رو هم کم کم تکمیل میکنه 

  دیگه همین دیگه  کارهای ناتموم رو تموم کردم  وصیت جدیدم رو هم دادم بابام 

  تا بذاره گاو صندوقشون 

  چیه ؟ تعجب کردید ؟ بعله من خیلی وقته وصیت نامه دارم هر سال هم به روزش میکنم به هر حال تکلیف یه سری چیزها باید روشن بشه دیگه 

  البته سفارشی ندارم نمیخوام برای کسی زحمت درست کنم تکلیف اموال خودم مشخص شده 

  بیشتر هم نگران بچه هام هستم 

    این روزها زیاد میرم دیدن بابام سر کارش میرم ..خونه میرم ..خلاصه این روزها بابام هر جا سرش و برمیگردونه شنای و میبینه ...اینجا اونجا همه جا شنای 

  میخوام قیافه مهربونش تا ابد توی ذهنم حک بشه 

   اوف چقدر رمانتیک بازی دراوردم انگار دارم میرم سفر ابدی 

    خب فکر کنم این اخرین پست من از اینجا باشه 

   فدای نگرانی هاتون بشم لطفا نگران نباشید چون شاید اپ کردنم یکم طول بکشه ولی حتما اپ میکنم 

   مواظب خودتون باشید قدر روزهاتون رو لحظه هاتون رو قدر خنده هاتون رو پدر و مادر و عزیزانتون رو بدونید 

   زندگی کوتاهه خیلی کوتاه 

 دوستتون دارم همراهان خوبم 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 19:1 توسط شنای|

سلام خدمت دوستان عزیزم 

  هی میام یه پست میزنم بعدش دیگه حوصله نمیکشهsmileyه به اتمام برسه ثبت موقت میزنم و خلاص حالا تکلیف اون 

  پست چی میشه معلوم نیست 

  دوباره کارهای من شروع شده اجیل بخر سبزی خشک شده بخر عرقیجات بخر لواشک بخر مغز بخر گردو بخر 

  چمدون ببند خونه رو اساسی  تمیز کن فریزر رو خالی کن خلاصه هزار تا مصیبت البته کارها ثقیل نیست ها این منم 

  که بشدت کسلم دوست دارم عین کوالا بچسبم به خونه و بیرون نرم اما چاره چیه 

 با اچی مچی که کارها درست نمیشه 

  فکر کنم ما ایرانی ها خاص ترین موجودات جهانیم پاش بیوفته هممون تریپ روشن فکری برمیداریم و ادعامون 

  گوش فلک و کر میکنه همه از ایرانی ها مینالیم و بد میگیم و اه میکشیم حالا این ایرانی ها که ابروی 

  همه ما رو میبرند و بی فرهنگند کیه ؟  عین معمایی که هیچ وقت حل نمیشه 

  دیروز وقت دندون پزشکی داشتم دندونی که عصب کشی شده دردش امونم و بریده حالا چه جوری؟ بازم 

  نمیدونم 

  خلاصه رفتم و یه سری کار روی دندونم انجام داد و 300 پول گرفت اصلا هم بروش نیاورد که درد دندون

   عصب کشی شده تقصیر کم کاری دفعه پیش خودش 

  دهنم لمس بود سرم درد میکرد گرمم بود کلافه بودم   دور برگردون و که باید برمیگشتم رد کردم ولی فوری یادم اومد و برگشتم که البته بد برگشتم و یهویی شد و تقصیر 100 درصد از من بود 

  یه ماشین پشت سر من میومد که با اون رانندگی درپیت من اون هم هول شد ولی مشکلی پیش نیومد 

   دستش و گذاشته بود روی بوق و ورنمیداشت  شیشه های من بالا بود کشیدم پایین و ازش معذرت خواستم   اونم نه یک بار 3 بار اما اون برگشت یه حرف خیلی بدی گفت که اصلا ربطی نداشت 

  گفت معلوم نیست این شوهرهای ک......کش...شون از کجا این پول ها رو درمیارند ماشین ....میندازند زیر پای زن ج.......

  خب چه ربطی داشت

  البته ناگفته نمونه رگ سیاه و پلید من زد بالا وماشین و توی یه فرمون پیچوندم و مالیدم به ماشینش و

  پام و گذاشتم رو گاز و د بروووووووووووووووووووووووووووووSmileys

  اونم چند لحظه تو شوک بود بعدش به خودش اومد و د بیااااااااااااااااااااااااااااااااا

   فوری توی مغزم محاسبه کردم که اگه این یارو منو گیر بیاره خونم حلال

    فوری رفتم سمت خونه و پیچیدم توی پارکینگ که خدا رو شکر ریموت فوری عمل کرد و من معطل نشدم

   یارو موند و نگهبان زبان نفهم ما منم با دلی خنک شده از الاسکاهای یخی  پریدم توی اسانسور و بعدم خونه

  نگهبانمون زنگ زد و گفت این یارو کیه و جریان چیه گفتم زدم بهش و تو 100 تومن بهش بده بیا بالا من پولت

  و بدم البته خسارت جزئی بود و ماشینش هم مالی نبود که افت قیمت کنه دوباره زنگ زد که راضی نیست و میگه خودش بیاد پایین گفتم باشه الان میگم مهندس بیاد خودش خدمتش برسه

   زنگ زدم دانیال  و موضوع رو گفتم البته کلی هم غر شنیدم که البته اهمیتی ندادم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

  اومد هیچی هم به یارو نداد و کلی هم باهاش بحث کرده بود که من خودم ازت شاکیم به خانم من توهین کردی

  اونم که دیده بود هوا پس زده بود به چاک

   متنفرم از مردهایی که فقط در مقابل ما زن ها مرد هستند وقتی یکی گنده تر از خودشون میبینن

   ماست ها رو کیسه میکنند  .شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 دانیال اومد کلی نصیحت کرد

این مردها اصلا ما رو درک نمیکنند دانیال اصلا قدر زن ارتیستش و نمیدونه شکلک های شباهنگShabahang

 هر چی گفت من اصلا به خودم نگرفتم 

 دانیال گفت اره من با دیوار خانم دارم حرف میزنم و دیگه سکوت کرد 

مادر شوهر ما رو افطاری دعوت کرد و طبق معمول به پسرش زنگ زده بود و دعوت کرده بود 

 از اونجایی که من موافق قطع روابط نیستم میخواستم برم تا مشکل کش پیدا نکنه به دانیال گفتم گوشی رو 

  دادی دستش (منظورم به رفتار بدش بود) گفت اره گفتم البته مهم هم نیست چون این سری رفتار بد کنه 

  همون گوشی رو میکنم تو حلقش 

  خلاصه ساعت 8 دانیال اومد نیمچه چسان فسانی کردیم و رفتیم 

  مادرش برخلاف همیشه که از اشپزخونه در نمیاد موقع ورود ما اومد جلو مراسم ماچ راه انداخت 

  من بقیه رو دیدم و اروم نشستم کنار دانیال و بیشتر مستمع بودم موقع شام هم ابدا از جام تکون نخوردم 

   حالا دیدم شامش چیه به به کباب و شله زرد و سوپ هم با قلم پخته بود یعنی ترکیبی که من متنفرم 

  و همه اشناهام میدونند و نمیتونم چیزی بخورم میدونستم عمدی بود چون اگه برای دل خودش هم پخته بود میتونست یه چیز سبک هم برای من درست کنه کاری که من برای خودش میکنم غذاها رو بی روغن و بی نمک میخوره منم همون جوری براش درست میکنم 

  دیگه موندم چیکار کنم نخورم نه بی ادبی در شان شخصیتی من نیست بخورم چی بخورم 

  یکم سالاد خالی کشیدم  الکی خودم و مشغول کردم  دانیال گفت عزیزم تو موندی گشنه و بذار برم برات غذا بگیرم و از این حرف ها اما صدا از مادر شوهر درنیومد 

  تو دلم  گفتم باشه جیگر (البته جیگر لهیده) بهم میرسیم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

  خلاصه خوردن و خودشونم جمع کردن یه جایی مادر شوهر گفت تو هم سفره رو پاک کن که رک گفتم من 

  کمرم درد میکنه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

  روی میز اجیل بود من برای رفع گشنگی ریز ریز داشتم میخوردم که چشمای ورقلمبیده اش اتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد مدام  به دست من بود 

 خوبه خودمون براش خریدیم الکی به بهانه تعارف به دیگران ظرف رو از جلوم برداشت و برد به یکی تعارف کرد و گذاشت سر میز خودش 

  من کپ کردم دانیال اما حواسش جمع بود گفت داشتیم میخوردیم ها برای چی برداشتی اونم زد در شوخی و گیج بازی دوباره اورد که من دیگه به هیچی لب نزدم شکلک های شباهنگShabahang

  چند تا هم تیکه انداخت که جوابشم گرفت 

 ولی این سری عجیب راحت بودم یه جواریی واقعا برام بی اهمیت شدند شاید هم حمایت دانیال حالم و خوب کرد زبانکده محصل

  یه مدتی بود بشدت عصبی بودم با هر حرفی خیز برمیداشتم و فوری عکس العمل نشون میدادم 

  حالا موضوع انقدر مسخره و پیش پا افتاده بود که من خودم بعدا اب میشدم از فکر کردن بهش 

  دیگه از دست من پاچه برای دانیال نمونده بود اون هم مدارا میکرد و میزد به در شوخی 

   هیچ احتمال هورمونی هم نمیدادم 

   مونده بودم تو کار خودم و چون اصولا خوش اخلاقم برای همه عجیب بود این موضوع 

    یه بار سر یه موضوعی یه دعوا راه انداختم دیدنی موضوع چی بود ؟

  گیر دادم به دانیال که تو چرا همش میشینی روی این قسمت کاناپه( یا خدا موضوع رو ببین )

   اقا من گفتم غر زدم داد زدم اونم هاج و واج مونده اخرشم نشستم و یه دل سیر گریه کردم 

  شب همش فکر کردم به خودم به کارهام دلیلش رو بازم نفهمیدم اما تصمیم گرفتم که رفتارم رو اصلاح 

   کنم 

   یه بار توی یک کتاب روانشناسی خونده بودم  که بعضی از رفتارهای عصبی ما که ظاهرا متناسب با شرایط 

  اون موقع نیست مربوط میشه به بغض های فروخورده گذشته که الان سرباز کردند و تو نمیدونی دلیلش 

  چیه 

  خلاصه دیدم هیچ کسی به من نزدیک تر از من ....و محرم تر از من نیست و این خودمم که باید خودم رو خوب 

  کنم 

  خواستم و شد

از فرداش من خوش اخلاق شدم و کلی انرژی به خونه ام و اطرافم میدم دانیال هم 

  خوش اخلاق تر شده و خلاصه زندگی شیرین  میشود 

  هدفم  از گفتن این موضوع بی ربط به پست این بود که بگم گاهی باید با خودت خلوت کنی ..ببینی 

  دلت چی میخواد ..چی میگه ..از کی دلگیر ..نازش کنی ..باهاش حرف بزنی ..قربون صدقه اش بری 

  بهش اعتماد به نفس  بدی فکر های خوب خوب کنی تا اونم حالش بهتر شه 

   به این کار میگن جلا دادن روح ...گاهی باید با روحت خلوت کنی بهش بگی دوستت  دارم ..........

 همه چی درست میشه ........تو فقط قوی  باش 

   

  

  مواظب خودتون باشید دوستانم یادتون باشه لذت بردن شما از زندگی بدهی که شما به خودتون دارید 

    از زندگیتون لذت ببرید همین 

   

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 12:17 توسط شنای|

 سلام  

 اصلا دستم به نوشتن نمیره اما وقتی کامنتاتون رو میخونم شرمنده میشم و خودم رو موظف میدونم به نوشتن 

 خب از کجا بگم؟ هر چی که یادم اومد مینویسم 

 یادتونه بعد سفر شمال قرار شد یه ویلا تهیه کنیم برای خودمون یکی از اون ادم ها یه ویلا رو برامون پیدا کرده بودند رامسر بود و تقریبا پشت هتل قدیم 

  البته طبق خواسته دانیال نزدیک جنگل جایی که سندشون مال شورا بود و یکم به نظر مشکل دار میومد 

  من اما ارادت خاصی به نور و محمود اباد دارم مخصوصا کنار دریا اما دانیال از دریا متنفر !!!!و جنگلی 

  میخواست خلاصه به توافق نرسیدیم 

  قرار بود یه مهمونی مختصر بگیریم هم بشه سالگرد ازدواجمون و هم مهمونی خداحافظی مثل هر سال 

   که دانیال طبق یک عمل خود جوش تور لحظه اخری انتالیا رو گرفته بود یعنی وقتی من فهمیدم همش 1 روز 

  فرصت داشتیم که توی فرودگاه امام باشیم 

  دیگه همه کارها افتاد روی دور تند من رفتم ارایشگاه و موهام و مرتب کردم و ناخن هام و مانیکور 

  کردم و اپیل....رفتم و چمدون بستم و خونه رو سابیدم 

  پروازمون ساعت 12 و نیم شب بود با ماشین خودمون رفتیم و ماشین و گذاشتیم فرودگاه 

   چون زود بود یه شام مختصر دانیال خورد و من فقط کافی خوردم 

   یه تعهد هم ازم گرفتند به خاطر بیحجابی!

   که من اصلا هم لباسم نامناسب نبود فقط موهام چون براشینگ بود دور روسریم پخش بود 

  خلاصه 

  6 روز توی انتالیا بودیم 

  چه خبر بود اونجا فکر کنم کل انتالیا رو ایرانی ها قرق کردند از اونجایی که شناخت ما ایرانی ها به خاطر 

  ظاهرمون بسیار راحته قدم به قدم ایرانی میدیدی 

   دخترها همه ارایش غلیظ و موها همه شینیون حتی در دریا !!!!!لباس ها بسیار اغراق امیز 

  پسرها اکثرا هیکلی با چشم های ور قلمبیده به خاطر دیدن اون همه حوری بهشتی و افراط در تفریح !

  ما همش یه بار رفتیم خود انتالیا یه خرید خیلی مختصری کردیم و بقیه روزها رو توی هتل بودیم و از امکانات 

  هتل استفاده کردیم 

   غذا ها همه عالی استخر عالی و دریا بینظیر بود

  کلی شنا کردم و حمام افتاب گرفتم و الان یک عدد شنای برنزه هستم با 2 کیلو اضافه وزن به خاطر لمبوندن 

  باقلوا .کاداییف.لوکوم.وکوکتل میوه های بینظیر 

   یه چیزی برام خیلی جالب بود گفتم بگم نظر شما رو هم بدونم 

  اعتقادات ادم ها حتی روی مسافرت و مکان تفریح اون ها هم اثر میذاره خب خودتون در جریانید 

  اما به نظر من هر جایی یه سری قوانین داره که حالا قانون نوشته شده نیست اما تابو هست 

  مثال بزنم خدمتتون 

  مثلا ادم وقتی وارد مکان های مقدس میشه باید به قوانین اونجا پایبند باشه وگرنه یه جورایی جلب توجه میکنه مثلا نمیشه که داری میری زیارت با لاک قرمز و رزقرمزو لباس انچنانی بری ؟

  من اونجا خانم هایی رو دیدم که   با چادر مشکی میگشتند خب من نمیخوام بگم انتالیا ارث بابامه 

  اما عزیز من اونجا خلاصه میشه توی دریا و استخر و درینک و  پ/ار/تی های مختلف این جور برنامه ها

جای دیگه ای نداره 

  اگه قرار به استفاده نکردنه چرا میای عزیز من 

  بگذریم به من چه حتما دلشون خواسته با چادر برن دریا  بادش بدن چادرو!! همه که قرار نیست بی..کینی تنشون کنند 

  تهران که رسیدیم چمدون ها رو توی ماشین جا به جا کردیم و راه افتادیم سمت خونه نزدیک تهران بودیم 

  که دانیال گفت بریم یه سر به اون ویلا هم بزنیم من خسته بودم و میخواستم فقط برسم خونه اما قبول کردم 

  دیگه از سمت جاده چالوس رفتیم شمال 

  یه جا هم نگه داشتیم برای صبحونه من اش !!!خوردم و دانیال مثل بچه ادم صبحونه خورد 

   برای ناهار رسیدیم نور ناهاری خوردیم و چند تا بنگاه رفتیم 2 تا ویلا هم نشونمون دادن که یکی رویان بود و 

  یکی داخل یکی از شهرک های محمود اباد هر 2 لب دریا و خیلی مدرن با امنیت بالا از پنجره اتاق میتونستی 

   ابی دریا رو ببینی و صدای موج ها رو بشنوی 

   اما دانیال دل نداد .شب اونجا موندیم 

   فرداراه افتادیم من ادرس خاور خانم رو از نت گرفته بودم و میخواستم غذاهاش رو تست کنیم 

   رفتیم سرولات یکم گشتیم تا نوبت ناهار شد البته به اون شکل سنتی نبود داره گسترش میده و رستوران رو 

  غذاهاش خیلی خوشمزه بود اما انقدر هوای شمال گرم و شرجی بود که من فقط میخواستم از اون بالا 

 خودم و بندازم پایین 

   از اونجا هم زدیم و رفتیم رامسر توی هتل جدید یه اتاق گرفتیم و دوش گرفتیم و دانیال با اقا هماهنگ کرد و 

  رفتیم اقا ما هی رفتیم و هی رفتیم اما نرسیدیم اخرش یه جا نوک قله قاف وسط جنگل یه ویلا ی خوشگل 

  بهمون نشون داد یعنی امنیت زیر صفر چون به جز اون ویلا هیچی نبود اما منظره عالی رامسر تقریبا زیر پات بود 

 هوا هم خیلی خوب بود ویلا نوساز بود و حیاط خوشگل و الاچیق با مزه ای داشت 

  قرار شد ما با هم مشورت کنیم و خبر بدیم رفتیم یه دوری زدیم و یه پیتزایی توی پامچال که از قدیم پاتوق 

  ما بود زدیم که واقعا غذاهاش اشغال شده و به لعنت خدا هم نمی ارزه ما پیتزا مرغ و قارج سفارش دادیم 

  ولی پیتزامون بادمجون داشت !! داره توسعه میده رستورانش رو هم که من خوشم نیومد همون ویو قدیمیش 

  عالی بود کیفیت ها خوب بود و قیمت ها مناسب اما الان واقعا ت..........زده به اونجا 

  برگشتیم هتل و توی کافی شاپ ولو شدیم و چند تا جایی خوردیم و اومدیم اتاق 

  دیگه شروع کردیم به صحبت گفتم وقتی توی ده کوره های ایران هم قیمت زمین متری بالای 400 تومن اینجا 

  حتما یه مشکلی داره که متری 50 تومنه ! دیدی گفت سند ش شورایی و از این حرف ها بعدشم رامسر اصلا پیشرفت نداره من از وقتی که بچه بودم هم رامسر همین شکلی بود الانم فقط یه مرکز خرید کوچولو اضافه    شده اما هر بار که سمت نور و چالوس  محمود اباد اومدم همش پیشرفت داشته 

 بعدشم ما کی ایرانیم که بتونیم سر بزنیم به ویلا و خلاصه بازم به توافق نرسیدیم و فعلا منتفی شد 

   دیگه بیهوش شدیم و صبحم صبحونه رو توی هتل خوردیم و راه افتادیم 

  این بود اتفاقات این چند روز من 

   خرید هم نکردم چمدون ها همه لباس چرک بود اون ها رو مینداختم ماشین فقط برای دختر و پسرم 

   کفش و لباس خریدم برای اراد یکم لباس و برای مریم یه جفت صندل 

  خب شما چطورید ؟ خوب هستید؟ 

برم سراغ کامنتا تون که جمع شده رو هم شده یه کپه کامنت 

   

  

  

 

  

  

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 11:0 توسط شنای|

   سلام و عرض ادب 

  از اینکه منتظرتون گذاشتم معذرت میخوام

  من امروز از سفر برگشتم و یکم که خودم و جمع و جور کردم و یه  صفایی به چمدون ها دادم میام خدمتتون و    کلی با هم گپ میزنیم .

 دوستتون دارم مهربون ها 

 

نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 20:49 توسط شنای|

  سلام و صد سلام بر دوستان عزیز دلم

  خوب هستید؟ ایام به کام؟ چرخ های زندگی براتون میچرخه؟

 خوب همون طوری که از شروع پستم مشخص من خیلی خیلی حالم خوبه و شدم همون شنای همیشگی 

 خب بریم سراغ تعریفی ها 

 من بندر عباس نرفتم ....بعله مگه عقلم کمه توی این گرما برم بندر کباب میشدم 

  دانیال هم  نرفت عوضش معاون دفتر تهران رو فرستاد که کارها رو روبراه کنه 

  همین جا بودم اما انقدر سرم شلوغ بود که اصلا و ابدا فرصت نداشتم پست بذارم 

  از مهمونی رفتن توی گرما بیزارم اما اکثر مهمونی ها توی همین فصل و تابستون برگزار میشه 

  بعضی ها رو میپیچونم ولی بعضی ها رو مجبورم به رفتن 

  تولد دختر پسر عموم رفتم که خوب بود و خوش گذشت بیشتر از بچه کوچیک  ادم بزرگ بود توی تولد بچه

   طفلکی 

  خونم هم اخراش پارکت و زدن و کابینت کار هم داره کابینت میزنه و کمد دیواری بعدش یه تمیز کردن اساسی

 میخواد و بعدش هم مریم و اراد قرار فعلا مستقر بشند اونجا تا ببینیم بعدش چی پیش میاد 

 هم مریم از این بلاتکلیفی درمیاد هم خانجون به کارهاش میرسه الان چند وقت به خاطر مریم خونه بچه هاش 

  نرفته هم من خیالم راحت میشه و اخرهای ماه دیگه برمیگردم به کشور دوممون خونه زندگیمون اونور 

  ویلون و سیلون افتاده 

  رابطم با دانیال در بهترین حالت خودش قرار داره کلی با هم حرف زدیم و مشکلمون رو حل کردیم 

  دانیال هم با مادرش صحبت کرد و تذکر داد اونم فرداش زنگ زد به من که اره چی شده و تو چرا ناراحتی و 

  از این خزعبلات امن گله نکردم چون دیگه بحث کردن با اون در شان من نیست   فقط با بعله و خیر جوابش 

  رو دادم برامم مهم نیست مهم اینه که گوشی اومد دستش میخواست اویزون ما بشه و بیاد 

  که از دانیال خواستم اونجا دیگه ارامش داشته باشم که دانیال خودش مادرش رو منصرف کرد 

  سالگرد ازدواجمون در پیش و دانیال پیشنهاد مهمونی رو داد البته فقط دوستانمون و فامیل های جوون من 

   احتمالا چون تعداد زیاد و ارکستر هم قرار بیاد بندازیم سوله انبار دانیال یا باغ 

    حالا باید دید چی پیش میاد 

  بچه ها من یه قانونی از اول برای خودم داشتم اونم این که وقتی کسی وقت میذاره و لطف میکنه برای من 

  تایپ میکنه منم در جواب محبتش کمترین کاری که میتونم بکنم پاسخ دادن به کامنتش هست 

  که تا به حال به جز چند بار همیشه عمل کردم الان اما تعداد زیاده و منم کلی کار دارم اگه ناراحت نشید 

  بدون جواب تایید کنم 

  بازم ممنونم از درکتون 

   گونه هاتون به رنگ زیبای گیلاس سرخ دوستان عزیزم 

  

  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 13:19 توسط شنای|

 

   

  

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 11:28 توسط شنای|

 

  

 

  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 12:57 توسط شنای|

 

   

 

  

 

  

  

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 21:26 توسط شنای|

 

  

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 0:17 توسط شنای|

 

  

  

   

   

   

  

 

  

   1 - 

نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 13:5 توسط شنای|


آخرين مطالب
» اگر بار گران بودیم که رفتیم ...........
» ارتیست
» چقدر دیر کردم من
» 
»  هر عشقی میمیره خاموشی میگیره ....عشق تو نمیمیره
» دانیال ...متاسفم
»  عطات رو به لقات میبخشم ...زنده ات نمیزارم
» اومده عروسی......
» مرده بودم................زنده شدم
» افتاده رو زدن هنر نیست

 Design By : Pichak