حس ناب نفس کشیدن

ثبت لحظه های من

من برگشتم 

 یکم زودتر 

 میام تعریفی ها رو میگم فقط یه چیزی بگم و برم 

 یه مثل هست که میگه شنونده باید عاقل باشه 

 من اینجا هر چیزی که بخوام مینویسم .یه خط قرمز هایی برای خودم دارم .یه حاشیه بندی داره نوشته هام ولی چیزی که اینجا من مینویسم تراوشات ذهنی من و شمه ای از زندگی خصوصی من 

  خوب یا بد .غلط یا درست .همینه 

  شیوه زندگیم براتون عجیبه ؟ نوشته هام به نظرتون زیادی رویایی؟ فیلم هندی ؟ 

  همینه که هست 

 من هیچ وقت اصراری برای باورتون نداشتم هیچ وقت هم دنبال خواننده راه نیوفتادم به کسی هم نگفتم ترو به اون خدات بیا منو بخون 

  حوصله اراجیف هم ندارم به حد کافی درگیرم دوست دارید بخونید نظر بدید حرفاتون رو میخونم و ازتون سپاس گذارم دوست ندارید بفرمایید خوش اومدید درب خروج از اون ور 

 

 والله بخدا منم خیلی از وب ها میرم که به نظرم مسخره هستند .دروغ هستند و عقاید خیلی شخصی و به نظر من مزخرف دارند اما هی موی دماغ نمیشم که ای فلانی دروغ میگی ای فلانی زیادی فیلم میبینی .سیریشش نمیشم اصل در شان من نیست عقل دارم و قدرت تشخیص هم دارم میبندمش و تموم .

  پس اگه فکر میکنید که من باهاتون روراست نیستم و کماکان اصرار بر خواندن من دارید باید بگم اولا به نظر من یک احمقید دوما نشونه هایی از بیماری مازوخیسم در شما نمایان هستش .

 

 .......................................................................................................................................

  الان دوشم رو گرفتم یه هات چاکلت غلیظ هم درست کردم  و در خدمتتونم 

 احساس غریبگی دارم هم با اینجا هم کلا با دنیا احساس میکنم از یه سیاره دیگه اومدم یه حس جدیدی دارم 

  تجربه های خیلی جدیدی داشتم با زوایای پنهان خودم اشنا شدم گاهی بلند بلند خندیدم و گاهی گریه کردم .هق هق زدم انقدر که نفسم داشت بند میومد انگار که یه عزیز رو از دست دادم البته دیوونه نشده بودم ها مربی ها کاری میکردند که ما به این حس برسیم 

  برای بار هزارم به این نتیجه رسیدم که دنیا این چیزی نیست که ما ازش ساختیم  اصلا اهداف چیز دیگه ای اصلیات رو به فراموشی رفته و فرعیات در درجه اول قرار گرفته 

    خودم رو بخشیدم از ته دل به خاطر تموم اشتباهاتم 

   یاد گرفتم توقعاتم رو از خودم پایین بیارم این که من مدام از خودم انتظار دارم  عالی باشم درست نیست 

 یاد گرفتم قبل از این که کسی درخواست کمک ازم نکنه من پیش قدم نشم 

یاد گرفتم منم ادمم نمیتونم یکسره همه مشکلات دیگران رو حل کنم 

یاد گرفتم کمی خودخواه باشم زیادی سینه چاک دادن برای دیگران خوب نیست 

  خیلی چیزها یاد گرفتم 

  تحت درمان هیپنوتیزم شدم و دیدم که عشق بابام انقدر در زوایای زیرین افکار و روح من رسوخ کرده که بدترین شکنجه و ترس من نبودن بابام هستش 

 بخشیدم خیلی ها رو ..همه ادم هایی رو که در حقم بدی کرده بودند 

  یاد گرفتم حرف های ادم های احمق رو بریزم دور 

 البته یاد گرفتن همه این ها بدون پیش زمینه در این زمان کم ممکن نیست من پیش زمینه خیلی بکری برای یادگیری داشتم 

  شب ها موقع استراحت من یکسره مطالعه کردم همش 3 ساعت میخوابیدم 

  عین تشنه ای که تازه به اب برسه 

 چند تا هم دوست خوب و هم مسلک پیدا کردم از توی کمپ 

  خلاصه بهترین اتفاق زندگیم بود 

 این از این 

  تدی رو برده بودم کلینیک 

  دیروز با هام تماس گرفتن که تدی بشدت بیقراری میکنه و غذا نمیخوره باید برم بیارمش منم با اینکه اصلا مایل نبودم به ترک جلسات اما تدی واجب تر بود چون میدونستم دیگه خیلی دلتنگ شده 

  رفتم اوردمش . باور کنید تا به حال هیچ کس از دیدن من اندازه تدی ذوق نکرده

یعنی ذوقیییییییییییی میکرد ها چندین بار دورم میگشت و بو میکرد حس کردم زده به سرش 

  از ذوقش هی میدویید این سر سالن از اونور دوباره این ور سالن انگار که داشت اسکی میکرد 

  اول فکر کردم دیوونه شده ولی بعد دیدم از دلتنگیش بوده 

 غذاش رو با کمال میل خورد و الانم زیر پام توی سبدش داره چرت میزنه 

  واقعا که سگ ها وفادار ترین موجودات زنده روی زمین هستند .

  خوب فکر کنم تا به حال فهمیدید که من دارم از گفتن دانیال و رابطمون طفره میرم ؟

 واقعا اصلا دوست ندارم بگم یعنی گفتنم نمیاد اما؟

  دانیال برنگشته اما 3 بار مفصل باهاش جرف زدم 

  حرف اول و اخرش اینه ....................................................

  باید برگردی ایران .یه مدت باید جدا از هم زندگی کنیم تا بتونیم یه تصمیم درست برای زندگیمون بگیریم 

  بهم گفت بلیطم رو اوکی کنم و برگردم ایران 

 اونم همزمان برمیگرده اینجا 

  یعنی تا اطلاع ثانوی هم رو نمیبینیم 

  هیچی نگفتم قبول کردم 

ادم گریه و زاری نیستم ادم التماس ابدا برای عشقمم غرور ندارم اما عزت نفس بالایی دارم و جایی که خواسته نشم حتی 1 ثانیه هم نمیمونم 

 یکی دو روز یکم استراحت میکنم یکم خرید دارم یکم سوغاتی یکم وقت گذرانی با بنفشه و فیشششششششششششششششششششششششش سفر به ایران .

  ارومم به طرز رعب اوری اروم و خونسردم .یک جور خلاء 

  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:29 توسط شنای|

 عشق بزرگترین نعمت جان لایتناهی برای موجودات زنده 

  عشق و عشق و عشق 

  دانیال اومد ایران بدون هیچ حرفی  چمدون کوچیکی بست دوش گرفت لباس پوشید و یه قهوه برای خودش درست کرد و نشست و خورد منم منتظر توضیح بودم اما چیزی نگفت بلند شد که بره از جام تکون نخوردم موقع بستن در گفت خدافظ

   اوفففففففففففف یخ بستم توی عمرم خدافظی از این یخ تر نداشتم 

  پرده رو زدم کنار موقع سوار شدن توی تاکسی یک لحظه نگام کرد لب زدم دوستت دارم بی اراده بی اراده 

  فهمید یا نه نمیدونم چون زود سوار شد و رفت 

  فقط یک زنگ به من زد از تهران که( من رسیدم )یکم مکث کرد و گفت (مواظب خودت باش )و دوباره مکث (برمیگردم )

  به علی زنگ زدم  گفتم شوهرم داره میاد سراغت خیلی ریلکس گفت بذار بیاد وووخیلی وقته منتظرشم 

  تاریخ داره تکرار میشه شنای یه بار من اومده بودم سراغش الانم اون داره میاد سراغم من به مثل از هر دست بدی از همون دست میگیری اعتقاد دارم فکر کنم شوهرتم اعتقاد پیدا کرده یقینا

  گفت من بی صبرانه منتظرشم 

  هیچی نگفتم 

  هیچ حرفی نه به دانیال گفتم نه به علی هیچی نه حرفی نه تهدیدی هیچ هیچ 

  منم خسته ام بذار این سری تموم بشه تیری که از کمون رها شده از دست من کاری برنمیاد 

   بذار ببینیم چی میخواد بشه 

    قلبم اوف این قلب لعنتی من دست و پام رو بسته وگرنه من ادمی نیستم که بشینم 2 مرد برای زندگیم تصمیم بگیرند 

  اما خدا نرسونه اون روزی رو که منم بخروشم بزنم نابود کنم و بعد از خودم فقط ویرانه به جا بذارم 

  چون زمان ثابت کرده که من گاهی میتونم تصمیم های محیر العقولی بگیرم

  فردا دارم میرم کمپی که گفتم مدتش 15 روزه شاید کمی کمتر یا بیشتر توی چارتش که همین نوشته شده 

  منم میرم روی خودم کار کنم مسلما تا اتمام وقت کمپ دانیال هم برگشته 

  زندگیم چه خواهد شد منم نمیدونم اما خوب مشخص میشه 

  مواظب خودتون باشید دوستان 

  

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:9 توسط شنای|

  نبودم 

 رفته بودم سفر .......سفر به اعماق روح خودم....................

  و عجیب ترین سفر عمرم بود ...پر بارترین 

  رفته بودم کمپ 3 روزه خالی کردن و رها کردن خشم 

  خیلی اتفاقی ...انگار که همه کائنات دست به دست هم داده بود تا من برم به این برنامه و چه کار خوبی کردم که رفتم ...بهترین کاری بود که تا به حال در حق خودم کردم 

  3 روز تمام از دنیا دل کندم از ادم هاش از تمام عزیزانم از تموم خوبی ها و بدی ها از تموم تشنج ها و استرس ها تموم رفلکس های دنیویم رو تعطیل کردم فقط برای خود خودم بودم اشنا شدم با خودم به کمک مربی های کارکشته 

  و الان حس خیلی خوبی دارم حس میکنم یک ادم جدید متولد شدم حس سبکی دارم حس خلاء دارم درست مثل یک نوزاد .....حس میکنم اگه از پنجره بپرم پایین میتونم پرواز کنم برم و برای خودم چرخ بزنم 

  کلی ناشناخته دیدم در وجودم کلی خشم های تلنبار شده بغض های فروخورده  خواسته های سرکوب شده 

  البته که همش کار 3 روز نیست و من دوره 15 روزه اش رو ثبت نام کردم برای اواسط این ماه وقتی که دانیال میاد ایران 

  ولی خشمم رو خالی کردم و خیلی بهترم 

  یکی دو جین هم کتاب اوردم با خودم که مدام مطالعه و تمرین کنم 

 حس عجیبی دارم خیلی عجیب 

  مرسی که لطف میکنید و برام کامنت میذارید اگه کامنتای اخرتون رو با جواب هاب کوتاه پاسخ دادم بذارید به پای خلاء ای که دچارشم زیاد حرف زدنم نمیاد وگرنه که من احترام زیادی برای تک تکتون و عقایدتون قائلم 

  بعدا که عادی تر شدم و از این حال معنوی بیرون اومدم میام و براتون توضیحات بیشتری میدم 

نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:6 توسط شنای|

  این اختلاف باعث شد تا من یه چیزی رو خوب بفهمم 

 این که خوبی من ...خوشی من...مثبت بودن من ...همش وابسته به زندگی مشترکمه 

  یعنی زندگی خوب مشترکم باعث شده من فکرم بازتر بشه باعث شده من انسان پزتیوتری بشم .دیدم به دنیا خوب باشه 

  من انقدر از عشق همسرم سیراب میشم که میتونم به دنیا عشق بدم 

  ولی این چند روز اصلا حالم دست خودم نیست همش با خودم فکر میکنم من قبلا چیکار میکردم برنامم برای خوشحال کردن خودم چی بود 

خیلی فکر کردم به نتایجی هم رسیدم حتی سعی کردم همون روال رو ادامه بدم ولی دیگه حس خوبی بهم نمیده 

  این روزها واقعا من یک زن غمگین هستم 

 منی که خیلی حساسم روی روابطم با دوستانم اونروز کمی با بنفشه تندی کردم ....گیر سه پیچ داده بود و من دیگه کشش اون همه اصرار رو نداشتم 

  بعدش از دلش دراوردم  البته 

 این روزها حتی خودم هم خودم رو نمیشناسم سکوت دانیال داره روانم رو بهم میریزه حس نامرئی بودن میکنم 

   دلم میخواد برم دم گوشش داد بزنم منو میبینی اصلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

  ما زن ها  عجیب غریبیم  توی بدترین شرایط هم دوست داریم از زبون طرف مقابلمون دوستت دارم بشنویم ..دوست داریم خیالمون از علاقه اش راحت بشه 

  دوست داشتم یه جوری تحریکش کنم تا باهام حرف بزنه 

   کارت هولدینگشون رو که همیشه باید گردنشون باشه و در واقع کارت ورود و خروجشون هست رو قائم کردم 

  تا مجبور بشه و ازم بخواد کمکش کنم پیدا کنه 

   اما نخواست.... همه جا رو گشت اخر سر هم گذاشت رفت 

  من موندم و کارت هولدینگ 

  یه بارم کت شلوار مخصوص جلساتش رو جیم فنگ زدم بازم ازم نخواست 

   غذا درست نکردم هیچی نگفت 

   شارژر لب تابش رو قائم کردم نخواست 

   نشستم یکم فکر کردم با خودم گفتم فکر کن دختر بیشتر فکر کن اون با این چیزها مهر سکوتش رو نمیشکنه 

 ببین به چه چیزی بیشتر از همه حساس 

  و بنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

  خودم خود خودم..اون بیشتر از هر چیزی روی من حساس 

  و راهش رو پیدا کردم نزدیک ساعت اومدنش که شد لباس پوشیدم و رفتم یه جای دور سیته نشستم روی نیمکت و اهنگ گوش کردم 1 ساعت 2 ساعت............. زود باش زود باش زنگ بزن و.....................زد 

   اما جواب ندادم دوباره دوباره دوباره و جواب ندادم اما دروغ چرا قند تو دلم اب شد 

  بعد 4 ساعت  که دیگه بدنم سر شده بود از یه جا نشستن رفتم خونه 

   به محض وارد شدن ...با قیافه پریشونش مواجهه شدم 

  دعوام کرد مدام میپرسید که کجا بودم منم جوابش رو نمیدادم و ریلکس در حال دراوردن لباس هام بودم 

   اونم پشت سرم راه میومد و دعوا میکرد  در حموم رو باز کردم رفتم تو دیدم پشت سرم 

   ابروم و انداختم بالا و گفتم میخوای بیای؟ (به حموم اشاره کردم)

  نگام کرد انگار حواسش تازه جمع شد اخم کرد و عقب گرد کرد و از اتاق رفت بیرون 

  وای انگار تموم خوشی های عالم و ریختن توی قلبم داشتم میمردم از خنده چشم های گردش یادم نمیره 

   ولی به زور خنده ام رو خفه کردم 

   این روزها حس یه دختر بچه ای رو دارم که هیچکی دوستش نداره و اون مدام برای جلب توجه خرابی به بار میاره 

   یه اتفاقی هم افتاد که باید خصوصی گفته بشه اما چون حوصله پروسه رمز دادن رو ندارم پس قضیه رو مسکوت میذارم .

  

   

 

نوشته شده در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:21 توسط شنای|

  لباس پوشیدم .زدم بیرون ..همون کافه همیشگی و یک قهوه اصل 

  بعدش یکم قدم زدن و رفتن پیش شکلات تلخم .بازی کردن باهاش بوسش کردن ..زل زدن توی چشم های خوشگل درشتش که به خاطر رنگ پوستش .سفیدیش خیلی توی چشم میزنه 

  بعدش نشستن روی نیمکت کنار خیابون و گوش سپردن به نوای موسیقی دوره گرد و کمی اشک چاشنی 

  نوای زیبای موسیقی 

  بعدش رفتن به رستوران کناری و گرفتن 2 تا ساندویج 

  یکی برای خودم که معده ام به سوزش افتاده از نخوردن یکی برای نوازنده 

  اونم نشست اون گوشه نیمکت و غذاش رو خورد 

  برای تشکر یه اهنگ فوق العاده اسپانیایی برام نواخت .

   بعدش میام خونه تدی رو که عین خودم غمگینه بغل میکنم 

  براش غذا میذارم 

  نمیخوره 

  باهاش حرف میزنم بهش میگم که من خوبم ناهار هم خوردم بیرون از خونه اونم کم کم شروع میکنه به خوردن 

  یه دستی به سر و گوش خونه میکشم شامی درست میکنم 

   یه دوش کوتاه میگیرم   

و منتظرش میمونم 

  میاد سلام میدم ولی جواب نمیگیرم 

   اخماش و بیشتر میکشه تو هم 

  پشت سرش میرم توی اتاق 

  بهش میگم باید باهم حرف بزنیم 

  میگه برو بیرون .

  داد میزنم ...باید با هم حرف بزنیممممممممممممممممم

   تعجب میکنه 

  میشینه روی تخت این یعنی گوش میدم 

  حرف میزنم . اصلا حواسم نیست چی میگم ولی خوب میدونم متمرکز حرف نمیزنم از هر دره یه حرفی میگم 

    در اخر بهش میگم حق نداری با من این رفتار رو داشته باشی 

  با گفتن این جمله میخروشه داد میزنه میگه چرا چرا  اگه من این رفتار ر داشته باشم چیکار میکنی مثلا؟

   میری ؟ اره میری؟

   چرا همیشه منو تهدید میکنی 

    میگم من تهدید ات نکردم 

  میگه هیسسسسسسسسسسسس صدات و نشنوم 

   تو چی میفهمی من چی میکشم ..تو چه میفهمی همیشه ترس دار که تو از من خوشت بیاد تو رفتارهام و دوست داشته باشی تو منو قبول داشته باشی چرا ؟ چون اگه بهت بگم بالای چشمت ابرو یه عوضی همیشه هست که خیلی بهتر از منه و همیشه هم خواهان تو 

  حسم مثل این که یکی یه چیز مهم و بهم داده گفته بگیر داشته باشش و ازش خوب مراقبت کن ولی اگه یه خط روش بیوفته میدمش به کسی که پشت سر تو اماده است همیشه 

  خیلی حرف ها زده شد 

   گفت خسته شدم این بار اخر میرم و باهاش روبرو میشم یکبار برای همیشه یا این قضیه حل میشه یا پاک میشهههههههههههههههههه

   همش توی سرم لحن کشدارش که گفت یا پاک میشه داره میچرخه پاک میشه ؟چی پاک میشه احمق ؟

  مگه میشه پاک بشه ؟ اصلا مگه من جوهر خودکارم که پاک بشم ؟ مگه میتونی منو پاک کنی؟ 

   تا ابد ...تا ابدیت رد من توی زندگیته ...مگه میتونی منو حذف کنی؟ تا من نخوام هیچ احدی نمیتونه منو نادیده بگیره   ...این منم که میتونم حذف کنم فقط من 

  الان بهترم یعنی دیگه از زر زر خبری نیست بهتر میتونم تمرکز کنم 

   حرف زدن سبکم کرد ..حداقل من حرفام و زدم بقیه اش به عهده اونه که بخواد منو پاک کنه یا نه ؟

  هه هه چه حرف مسخره ای ...مگه  میتونی منو پاک کنی ؟

    اخ علی علی .........بلایی به سرت بیارم که هیچ وقت یادت نره ... 

 

  

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 10:56 توسط شنای|

 چند روز زندگی برام راکد شده ....مونده ..گندیده شده...اصلا نه صبحم رو میدونم نه شبم رو ..اصلا نه میخوام حتی کسی رو ببینم و نه باهاشون حرف بزنم ..

  دلم فقط یکی رو میخواد فقط اونو 

  از بیرون که میاد انگار زنده میشم ...تمام چشم میشم و زل میزنم بهش .....نفس عمیق میگیرم ...خیلی عمیق 

  بوی ادکلنش رو میدم به ریه هام بذار تنم هم خوشحالی کنه 

   چقدر بیشتر به چشمم خواستنی میاد ..تموم حرکاتش تموم میمک های صورتش به نظرم خواستنی 

  اخ که من چقدر دوستش دارم ....اصلا چرا من انقدر دوستش دارم؟؟؟؟؟؟

   میگه عشق قدیمی مثل شراب کهنه میمونه هر چقدر بیشتر بمونه جا افتاده تر میشه 

   قدمت عشق من 11 سال 

  11 سال زمان کمی نیست برای جا افتاده تر شدن عشقم 

    عشق اول و اخرم 

    عشق دوران نوجوونی من 

   خودت رو از من دریغ نکن 

   تموم این چند روز به این فکر میکنم که علی چی کشید از دست من ؟

  چقدر بد که با تموم وجود عاشق کسی باشی و بهت بی محلی کنه  ..بهت بی توجهی کنه 

  خودت رو بکشی که یه لبخند مهمونت کنه اما جوابش یه پوزخند باشه ؟

   من میدونم جون شوهرم به جونم بند و طاقت 3 روز بی محلیش داره منو میکشه اما علی میدونست ازش متنفرم و تحمل میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  ازش ناراحتم ازش دلگیرم ..من بچه بودم اون چی؟ من خام بود اونه عاقله مرد چی؟ چرا با زندگیمون این کار و کرد ؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  یعنی عشق حتی میتونه چشمای یه مرد عاقل و پخته رو هم کور کنه؟ 

   چرا بهم ظلم کرد ؟اون که دید دلم باهاش نیست؟ 

   دانیال با تموم سن کمش خیلی مرد تر از علی بود خیلی 

  تموم چند سالی که عاشقش بودم و عاشقم بود هیچ وقت بهم دست دارزی نکرد هیچ وقت 

  میگفت تو حیفی ...همه چی به وقتش ..اون فقط دوستم داشت

  اما علی با اون همه سن و عقل و دبدبه و کبکبه بهم دست درازی کرد وقتی دید دلم باهاش نیست ..وقتی دید نمیخوامش 

   اخ اخ که اصلا نمیدونم این کلاف کی انقدر به هم پیچیده شد که حتی خودم هم نمیتونم بازش کنم 

    عزیزم ..عشقم ..تو اول و اخری ..همیشه اول بودی برای این قلب مریض تا ابدم اخری میمونی 

  جات و به هیچ کس نمیدم هیچ وقت ..حتی وقتی که بمیرم حتی وقتی که قلبم دیگه نزنه بازم تو رو صدا میکنه 

    چرا باور نمیکنی ؟ چیکار کردم که دلت باهام صاف نمیشه ؟ 

    برای اواسط بهمن بلیط گرفته فقط برای خودش 

   به من نگفت اصلا حرفی نمیزنه باهام شب ها دیر وقت میاد پریشون و عصبی میخوابه صبح زودم میزنه بیرون 

    بهم میگید خودت رو جمع و جور کن ..چیزی نشده که انقدر زود وا دادی ؟ ولی شما زندگی منو و شوهرم رو نمیشناسید ؟ من ادم انقدر زود عقب کشیدنم؟ 

  این اتفاق ساده خیلی جدی 

  میدونم قلبم بهم خبر میده 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 10:23 توسط شنای|

  دونه های اشک من خیلی درشت هستند 

  هر یک دونه اش قادر لباس کسی رو خیس کنه 

  حالم خرابه .مدام سعی دارم عادی باشم اما ماتم میبره و رد خیسی روی لباسم به یادم میاره که اشک میریزم 

 حتی بدون اینکه خودم بفهمم 

   میدونید  من همیشه سعی کردم پوسته بیرونیم رو مغرور و یخ و محکم کنم اما من واقعی خیلی حساس و شکننده است ...قوی نسیت 

  من طاقت بی توجهی رو از طرف عزیزم ندارم 

  وقتی نگام نمیکنه ...وقتی بهم توجه نمیکنه ...وقتی باهام حرف نمیزنه ..از زندگی سیر میشم 

  اصلا من این زندگی رو میخوام چیکار وقتی قرار تو منو نبینی وای که اتیش میگیرم از بی توجهیش 

  انگار هزار سال که ازش دورم ..انگار از اینجا تا راه شیری فاصله هست بینمون 

   برای منی که هر لحظه اماج عشق و توجه از جانبش هستم این بی تفاوتی حکم  زنده زنده به گور شدن 

  رو داره 

  امروز هیچی نخورد نه صبحونه نه شام منم هیچی نخوردم البته اگه طعم شور اشک رو فاکتور بگیریم 

   دلم میخواد برم یقه علی رو بگیرم ...بزنم توی گوشش 

  بهش بگم چی میخوای ؟ مگه خودت نگفتی که ازم گذشتی ...مگه نگفتی برو و خوشبخت شو 

   این جوری ؟ این جوری خوشبخت بشم ...وقتی سایه ات همش بالا سرمه ...وقتی خیلی جاها رد پات رو میبینم ..

  دارم هزیون میگم ...تب دارم ...شایدم ندارم ...نمیدونم کسی نیست که حواسش بهم باشه ببینه تب کردم یا نه 

    حسم خبرهای بدی بهم میده 

 قلبم بهم میگه طوفان در راه 

  من دلم اغوشش رو میخواد ..دستش رو لای موهام میخوام 

   

   

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 23:30 توسط شنای|

  انقدر خسته ام 

  انقدر شاکیم 

  دلم هوای گریه داره انقدر زیاد که نفسم بند بیاد انقدر زیاد که قلبم از کار وایسته 

  یادتونه گفتم علی برای من بیمه عمر رد میکرده ؟

  خوب دانیال این موضوع رو فهمیده 

  و طوفان به پا کرد 

  داد زد ..فریاد کرد ...فحش داد به علی ..اخرشم گفت با اولین پرواز میرم ایران ..میرم سراغش 

  و من فقط جمع شدم توی خودم و بغض کردم 

  بعد اینکه خوب داد هاش رو زد رفت بیرون منم گوشیم و برداشتم و به علی زنگ زدم 

   به محض جواب دادن گفت جانمممممممممممممم یه جوری جانم رو گفت که عصبانیتم هزار برابر شد منم 

  سر اون داد زدم ..فحش دادم .بغض کردم ..گله کردم 

  گفت من زنگ میزنم به شوهرت و بهش توضیح میدم 

  گفتم نزن لطف کن کاری به من نداشته باش علی بخدا  اگه زندگیم از هم بپاشه برات زندگی نمیذارم 

  گفت من خیلی وقته زندگی ندارم ..منو از چی میترسونی ؟

  قطع کردم 

  از دیشب بغض دارم دانیال نصف شب اومد خونه با حال داغون و موهای بهم ریخته و کراوات شل و ول 

  سلام دادم جوابم رو نداد 

  برای اولین بار جواب منو نداد 

  رفت اتاق خواب کتش رو دراورد منم چهار چوب در بودم داشتم نگاش میکردم پشتش به من بود گفت بیرون 

  نرفتم تند اومد و در و کوبید بهم 

   بعدشم اومد توی سالن خوابید صبح هم بدون هیچ حرفی رفت ..اولین بار بدون بوس   و خداحافظی رفت .

  حالم خیلی خراب خیلی 

  میدونم این سری دیگه نمیگذره ..اما گناه من چی بوده این وسط ..مگه من جوابگوی دل مردمم ؟ من فقط مسئول قلب خودمم که بدون دانیال نمیزنه به خدای احد و واحد قسم که نمیزنه 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 12:44 توسط شنای|

 28 ساله شدم .

 چقدر زود بزرگ شدم.

 

http://muzikdinle.cep7.org/mobil/51400-Ebru-Gundes-Araftayim-dinle-ve-indir.html

 

  روزها ..هفته ها ...ماه ها ..سال ها ...میاند و میگذرند و خیلی چیزها رو مشخص میکنند 

مثل شروع یک انسان ...مثل بزرگ شدنش و مثل عاشق شدنش و مثل پایان یک انسان ..تلخ یا شیرین ...با جنجال یا بی صدا ....  شروع زیباست ..همیشه زیبا بوده اما ایا پایان هم زیباست؟ 

  نه فکر نکنم پایان زیبا باشه اما پایان یک زندگی  به شرط شروع یک زندگی دوباره مسلما زیباست .

  اره من به تناسخ اعتقاد دارم .

  امسال بزرگ تر شدم خودم فهمیدم  روز قبل تولدم رفتم بیرون برای خودم دور زدم ...موزیک گوش کردم ..برای خودم یه دسته گل خوشگل خریدم بدون هیچ تزیینی ساده ساده یه مشت گل و بغل کردم و پولشون رو دادم 

  و مدام بوشون کردم رفتم قنادی یه کیک خیلی خوشگل انتخاب کردم دادم روش بنویسن عشقم تولدت مبارک 

  به خودم گفتم عشقم ... چرا که نه ؟ کی من رو بیشتر از خود من دوست داره ؟ کی این من و مثل من میشناسه ؟ 

  برای خودم خرید کردم ...یه گل سر ارزون ..ولی خوشرنگ ...یه خط چشم مازیکی برای تمرین باهاش 

  و یه شالگردن به رنگ سرمه ای با گل های ریز ارغوانی 

   اومدم خونه غذای مورد علاقه خودم رو که به خاظر دنی چند سالی نخوردم درست کردم ..امروز روز منه  ...مهم منم ...فقط خود خود من 

  و نشستم توی بالکن گل هام و گذاشتم توی گلدون و برای خودم چای ریختم 

  مدام موزیکی که لینکش رو گذاشتم پلی کردم 

 

  هوا هم بدجور با دلم راه اومده بود اونروز ..غروب خورشید عین کهربا میدرخشید دعا کردم و به اسمون نگاه کردم ..ارزو کردم برای خودم...برای شما...برای همه انسان ها 

  شبم با یه حس خوب خوابیدم 

  فرداش که روز تولدم بود دانیال با شوخی و خنده بیدارم کرد و گفت خانوم تولد بیدار شو دیگه 

  بیدار شدم و اون رفت سر کار بعدش بنفشه زنگ زد به محض اینکه جواب دادم تولدت مبارک خوند برام و کلی جیغ و ویغ کرد 

  کلی حالم رو خوب کرد 

  بعدشم اومدم فیس... و وایبرم رو چک کردم دیدم دوستان همه لطف داشتن وبدون گفتن من یادشون بوده دوباره با چند نفر دیگه هم تلفنی صحبت کردم .

  بعدشم لم دادم جلو tv کلا بی حس بودم 

  عصرم 1 ساعتی خوابیدم بعدش با پیغام بابا این ها بیدار شدم دیدم برام کیک خریدن و شمع چیدن روش و همشون شیک و .پیک کرده و شاد و خندان نشستن دور کیک 

  با دیدنشون خیلی احساساتی شدم زدم زیر گریه مامانم هم گریه کرد 

   بابامم چشماش پر شد اما شایان با خنده و مسخره بازی جو رو عوض کرد به جای من شمع ها رو فوت کرد و گفت پس کادوهاتم مال من میشه یه تیکه کیک گنده برید و کادو ها رو برداشت و در رفت 

  بعد قطع ارتباط یکم هم گریه کردم شاد بودم و نبودم 

  اما دیگه حس بد صبح رو هم نداشتم 

  این که بدونی عزیز دل چند نفری ..که هر چی بشه کنارت هستند میخوانت چه خوب باشی چه بد ...چه زشت باشی یا زیبا... چه پاک باشی یا حتی گناهکار.... همیشه هستند میدونی که هر چی بشه میتونی بگی بابا ..به دادم برس و بابا با اخرین سرعت میاد به بالینت .......به دادت میرسه 

   خدا تموم پدر و مادر ها رو حافظ باشه اون هایی هم که رفتند روحشون رو شاد کنه یادتون باشه جسم زوال پذیر ...اما روح همیشه هست ..کنارتون ...فنا ناپذیر ..هیچ فرقی نمیکنه که جسم پدرتون کنارتون یا روحش ازش کمک بخواید به دادتون میرسه قول میدم 

................................

  دیگه سرحال شدم بلند شدم بعد مدت ها یه ارایش خوشگل کردم و یه رژ خوشرنگ جیگری زدم 

  موهام رو درست کردم و یه لباس خوشگل مغز پسته ای هم تنم کردم 

 دانیال بنفشه این ها رو به صرف شام رستوران دعوت کرده بود به مناسبت تولدم 

  دانیال هم اومد تیپ زد یکم باهام شوخی کرد 

  رفتیم رستوران بنفشه این ها قبل ما رسیده بودند یکم جیغ و ویغ کردن و نشستیم شام خوردیم با بنفشه گرم صحبت بودیم که دیدم کیک اوردن سر میزمون و فراز برای مسخره بازی کلاه بوقی گذاشت و تولدت مبارک برام خوندند 

  نمیدونم چرا ولی بازم گریه ام گرفت 

  دانیال بغلم کرد و گفت مرسی که هستی 

  بعدشم بنفشه 

  مردم هم برام دست زدند 

  شب خوبی بود 

  البته من که میدونم همش نقشه بنفشه بوده که به دانیال دیکته کرده دانیال کجا از این برنامه ها بلده 

  ولی به هر حال خوش گذشت و من واقعا انتظارش رو نداشتم 

  هر سال توقع زیادی از اطرافیانم داشتم علی به نحو احسن جواب میداد به این توقعات یعنی درست مثل فیلم ها 

  مهمونی های انچنانی سورپرایز کننده کادو های انچنانی ولی دانیال ابدا اهل تولد بازی نیست همیشه فورمالیته برگزار میکرد 

  امسال دیگه دندون طمع رو کشیدم گفتم این خود منم که باید خودم رو شاد کنم ..خوش بودن من نباید مستلزم به اطرافیانم باشه

  گاهی وقت ها باید برای رسیدن به یه جیزی ولش کنی ...رهاش کنی ...خودش میاد وپیدات میکنه 

  شبم بچه ها اومدن خونمون و یکم رقصیدیم و حرف زدیم و حسابی خندیدیم بچه ها رفتند 

  شب خوبی رو هم با دانیال داشتم ...خیلی خوب 

  راستی مریم هم ان بود و اراد رو بغل گرفته بود و میگفت برای خاله تولدت مبارک بخون بعد خودش با صدای بچه گونه میخوند و ارادم غش غش میخندید انقدر قربون صدقه اش رفتم که کف کردم 

اخه نمیدونید چه جیگری شدی تپلی تپلی سفید چشمای روشن پاپیون هم بسته بود ضعف کردم براش 

 اصلا حس عجیبی بهش دارم انگار که بچه خودمه 

  چقدر روده درازی کردم من 

  روزهای خوبی داشته باشید دوستان 

   

  

  

  

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ساعت 18:12 توسط شنای|

 سلام دوستای خوبم 

میدونم که منتظر بودید من بیام از مراسم و مهمونی سال نو براتون تعریف کنم با اینکه بشدت هر چه اسب تر سرما خوردم و مسموم شدم و کمر درد دارم و گوش هامم در حد فجیع گرفته و فقط صدای داد رو میشنوم ولی دلم نیومد منتظرتون بذارم 

  به به کلکسیون مریضی شدم 

   یک روز قبل از سال نو من بشدت حالت تهوع و دل پیچه داشتم کمرک هم فجیع درد میکرد یعنی من کلی قرص خوردم تا بخوابم و حال بدم و نفهمم ولی مگه کمر میذاره 

  خلاصه کمرم بستم و دادم دنی اتوی داغ بکشه روی کمرم کمی بهتر شدم و تالاپ خوابیدم 

  کلا اونروز و یادم نیست همش خواب و بیدار بودم هیچ چیزی هم نخوردم یه بار دنی 1 لیوان ابمیوه اورد قرص بخورم که چند دقیقه بعد بالا اوردم 

یهو چشمام و باز کردم دیدم بیمارستانم یعنی حالم انقدر بد بوده که اصلا نفهمیدم کی اومدیم بیمارستان 

  اینجا هم عین ایران نیست که زرتی یه سرم و امپول بزنند حالت روبراه شه شاسگول هایی هستند برای خودشون  خلاصه یکم ما رو روبراه کردند از تخت که اومدم پایین دیدم ای دل غافل دنی با لباس های توی خونه ایم بغلم کرده اورده یه تایت گوجه ای و یه کفش فانتزی خرسی و یه بلیز قلبی قلبی 

  خلاصه اخر تیپ 

  منم اصلا به روی خودم نیاوردم و شل زنون و لنگون لنگون سنگینیم و انداختم روی دنی و اومدم هر کی هم منو دیم بهش لبخند زدم 

  بعدش دیگه خوابیدم تا فردا ظهر دست و پام سست بود و علایم مسمویت رفته بود و علایم سرما خوردگی داشتم 

  بلند شدم دیدم خونه رو تبیدل به بازار شام کرده ولی جون نداشتم لحافم و بغل کردم و اومدم سالن روی کاناپه چرت زدم دنی هم همش میگفت تو مریضی و دیگه مهمونی نمیریم منم کارت دعوت های بنفشه این ها رو میدم خودشون برند 

  بنفشه هم زنگ زد دید مریضم گفت شما نرید ما هم نمیریم 

  تو هپروت بودم ولی دلم نیومد شبشون رو خراب کنم 

  گفتم نه خوبم میام هر چقدر دانیال اصرار کرد گفتم خوبم اما تب و لرز داشتم 

  بلند شدم دست و صورتم رو شستم یه ارایش خیلی کمی کردم  قرار بود یه پیرهن شیک قرمز بپوشم اما چون تب و لرز داشتم مدام کمرم خیس میشد یه پیرهن ساده مشکی پوشیدم و موهامم همین جوری ریختم دورم 

  انقدر قیافم معصوم شده بود که حد نداشت هر کی هم اون شب منو دید گفت که چقدر بچگونه و معصوم شدی 

   ولی حسابی خودم و پوشوندم پاالتو و شالگردن و دستکش 

  بدبختی اینجا بود یک لحظه سگ لرز میزدم یه لحظه میپختم از گرما 

  رفتیم دنیال بنفشه این ها و رفتیم مهمونی 

   عجب مهمونی بود 

  البته من چند سال پیش هم رفته بودم  اما خوب هر سال تمش فرق میکنه 

  خونه این اقا خارج شهر و یه خونه 2000-3000 متری فول امکانات درست مثل فیلم ها

  ما رفتیم اتاق رختکن و پالتوهامون رو تحویل دادیم بعد سلام و تبریک سال نو رفتیم یه گوشه منم تالاپی افتادم روی یک مبل و عین مافنگی ها همش چرت میزدم یعنی صحنه های مهمونی رو یکی در میون یادم میاد

  دانیال هم همش ابمیوه میبست به خیک من میگفت برات خوبه 

   فکر کنم 2 لیتری اب پرتغال خوردم تشنه ام هم بود و حال داد ولی هیچی نخوردم حالم بد میشد از خوراکی یه جایی هم اردور خاویار و پنیر اوردن طرفمون که من داشتم بالا میاوردم روی گارسون ..خدایی دانیال زودی ردش کرد 

  بعد دیگه نزدیک سال تحویل دانیال دستم و گرفت و بلندم کرد و با شمردن شماره ها وارد سال جدید شدیم و بعدش  ماچ و بغل 

  دیگه موزیک و اتیش بازی توی حیاط و خر تو خری شد برای خودش منم با خیال راحت چرت زدم 

  مهمون ها هنوز بودند که ما اومدیم بیرون 

 موقع خداحافظی  صاحبخونه به خانم های مدیر های ارشد یه قوطی کادوی خیلی خوشگل داد 

   توی ماشین باز کردم یه کارت خرید  به پول خودمون 3 میلیون تومنی و یه ادکلن خیلی معروف و فوق العاده 

   دیدم بنفشه خیلی حسرت خورد و خوشش اومد ادکلن رو دادم بهش اونم کلی ذوقم کرد 

   بعد دیگه یادم نیست چی شد 

  دیروزم دانیال بیدارم کرد گفت شنای بیا یه چیزی بخور ببین دیگه همش شدی استخون بیا برات سوپ خوشمزه درست کردم 

  منم همش تو خواب میدیدم دختر خونه ام و مامانم مثل اون وقت هایی که مریض شدم برام سوپ و اش تند درست کرده ذوق کردم و نسشتم دانیال چند قاشق گذاشت تو دهنم دور از جونتون طعم اشغال میداد 

  نه رنگ رویی  نه طعمی همش طعم اب و اشغال میداد 

  گفتم دارم بالا میارم و در رفتم خوابیدم عصر یه سر رفت بیرون برام میوه بگیره برای ابگیری منم جنگی بیدا رشدم و اب مرغ ریختم و رب و پاپریکا و ابلیمو نمک و فلفل و خلاصه حسابی خوشمزه شد 

   دانیال عصرش میگفت شنای این همون سوپی که من درست کردم گفتم اره دیگه 

  خودشم باورش نمیشد خورد خیلی خوشش اومد گفت بیا بخور ببین شوهرت برات چی پخته تو عمرت همچین سوپی نخوردی 

  کلی قپی اومد و به خودش افتخار کرد 

  بگردم شوهر ساده ام رو 

  بچه ها سال خوبی رو براتون ارزو میکنم امیدوارم این سال برای هممون عالی باشه و کشورمون توی صلح و موفقیت باشه 

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 10:34 توسط شنای|


آخرين مطالب
» اتمام حجت با خوانندگان +اتفاقات اخیر
» منی دیگر
» شفای درون من
» 
» تا ابد
» 
» گریه هام بی اراده است
» خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
» تو بهترین هدیه عمرمی
» مهمونی..مریضی

 Design By : Pichak