حس ناب نفس کشیدن

ثبت لحظه های من

 سلام و صد سلام بچه ها از لطفتون متشکرم کلی کامنت گرفتم فقط نمیدونم چرا همه خصوصی دادند ؟ بقیه رو هم تایید میکنم 

  یکی از نویسندگان عزیز سایت 98ia  ها مثل اینکه از خیلی قبل خواننده من بوده ازم خواست که داستان زندگیم رو قلم بزنه  خوشحال شدم و متعجب 

الان چند وقت در حال مکاتبه هستیم 

اگه به توافق برسیم و زندگی من به ثبت برسه  بهتون خبر میدم 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 15:31 توسط شنای

 دوستان ببخشید قصدم رمز گذاری نبود فرصت ادیت نداشتم رمزی کردم بعدا اصلاح کنم 

  

کامنتاتون رو خوندم با دقت 

 ببینید فکر نکنید من نشستم بیرون گود و میگم لنگش کن فکر نکنید اره خودم همه چی دارم از سر شکم سیری دارم یه مشت شعار میدم که ای مردم زندگی گل و بلبل و خیلی خوبه و خوشبختی اسون و از این حرف ها 

  من داستان زندگیم رو گفتم قدیمی ها خوب یادشون حالا خلاصش رو بهتون میگم 

  من تا وقتی زن دانیال نشده بودم از فقر و بدبختی هیچی نمیدونستم یعنی نهایتش شنیدن ماجراهای دیگرون بود که من با یه اخی ..الهی ردش میکردم میرفت 

  تا اینکه زن دانیال شدم یکی 2 ماه همه چی خوب بود یعنی در حد نرمال بود ولی بعدش یه بیزینس دانیال با شکست مواجهه شد و بامببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

  روزهای خیلی سختی رو گذروندیم توی یه کشور غریبه .. بدون پول بدون پشتوانه بدون کار و با وجود شوهر مغروری که حتی حاضر نبود من یه دست کوچکی به حساب بانکیم ببرم و نه حتی به بابام بگم 

  میگم سخت یعنی سخت ها ........................

   یعنی حتی من مانور یه 1 یورویی برای خرید خودم نداشتم فقط مایحتاج ضروری که شامل خوراکی بود که برای بقا لازم اجاره خونه پول نت پول شارز ساختمون پول قبض ها پول هزار تا کوفت و زهرمار دیگه 

  افسرده بودم دوری از خانواده از یک طرف حس بد فقر از یه طرف اونم برای منی که یه زندگی اولترا لوکس رو ول کرده بودم و اومده بودم این سر دنیا فقط به امید عشقم 

  نمیخوام زیاد برم داخل ماجرا گفتن از بدبختی بدبختی میاره باید از خوبی ها گفت تا بیشتر بشه ولی یه وقتی به خودم اومدم دیدم اینجوری داریم به قهقرا میریم هم رابطمون هم عشقمون هم خودمون بلند شدم به خودم اومدم به شوهرم امید تزریق کردم یادم اولین کاری که کردیم گفتم بریم یه کیک کوچولو بخریم دنی گفت زده به سرت 10 یورو پولش میشه گفتم بلند شو اشکالی نداره عوضش فکرمون بازتر میشه اماده شدیم رفتیم قدم زدیم و کیک رو به قیمت 8یورو خریدیم فیشش هنوزم یادم 

  اومدیم خونه یه نسکافه درست کردم و کیک و اوردم نشستیم به خوردن گفتم دانیال ما امروز رو جشن گرفتیم جشن موفقیتمون توی چشماش ناباوری بود اما به خاطر من چیزی نگفت 

  به یک هفته نگذشت که از شرکتی که قبلا سر زده بود و قبولش نکرده بودند زنگ زدند رفت و به راحتی شروع به کار کرد 

  امید زندگی جاری شد توی رگهامون با اینکه هنوز پولی دستمون رو نگرفته بود اما با امید خوشحال بودیم یادمه اولین حقوقش رو که گرفت دستم و گرفت و برد یه مارکت یه سبد گنده ورداشتیم و برای خونه خرید کردیم و من شکلات های مورد علاقم رو که به خاطر صرفه جویی نمیخریدم خریدم و لوسیون محبوب تمشکم رو چیزی که 1 ماه بود به خاطر نداشتنش تموم بدنم بعد حمام میخارید اما من صدام درنمیومد

  شبش که اومدیم یه غذای خوشمزه بار گذاشتم و یکم هله هوله خوردیم چیزی که 2 ماه بود نخورده بودیم الان 

  و هیچ وقت لذتی رو که از استفاده اونروز اون لوسیون بردم یادم نمیره 

  درهای الهی به رومون باز شد روز به روز

دانیال یه اسپانسر خوب پیدا کرد و براش خرید کرد و پول سرازیر زندگیمون شد باور نمیکنید از در و دیوار معامله و پول میومد به قول خانجون دست به خاک میزدیم طلا میشد الانم همون شوهر بی کس و یتیم من به جایی رسیده که خودش و خانواده اش توی خوابم نمیدیدند الان چندین نفر از قبل این دارند زندگیشون رو میگذرونند کلی پرسنل داره 

منم عوض شدم قدر پول رو دونستم و پول رو فقط برای خودم نخواستم 

عزیزان من براتون نبش قبر کردم هم خودم ناراحت شدم و هم شما رو ناراحت کردم به صرف اینکه ایمان داشته باشید بخواید با تموم وجودتون نه که توی پس مانده ذهنتون شک داشته باشید به تحقق ارزوهاتون 

 بنفشه عین گذشته منه دقیقا با همون شرایط حقوق کم سرمایه صفر وقتی گله میکنه میگم به من و زندگیم خوب نگاه کن بنفشه تو اینده منی فقط اگه راه و درست بری 

  دست رو دست نذارید فعال باشید همیشه ذهنتون اماده باشه برای افریدن کارهای نو. مثبت باشید 

  خیر و صلاح دیگران رو بخواید تا جایی که از دستتون برمیاد به دیگران کمک کنید. 

.....................................................................................................................................

  خب یکم تعریفی دارم 

 الان چند وقته اف های اخر سال بیداد میکنه یکی میخری 2 تا میبری یا وقتی یه خرید میکنی کلی هدیه میبری

  منم زدم بیرون و رفتم توی کار هدیه خریدن یه سری لوازم مامانم میخواست براش خریدم یه سری هم اضافه گرفتم  شایان رفته توی سایت فیلا و تیم برلند و گپ چند تا رو اوکی کرده و سفارش داده منم گفتم چون تو پسر خوبی نیستی و از کفشات هم به خوبی مراقبت نمیکنی فقط یکیش رو برات میگیرم  کلی نق زد و ناله کرد ولی سر حرفم بود فقط 1 جفت براش خریدم  یه کاپشن و بافت و شلوار هم خریدم براش برای بابام که الهی قربونش برم هم چند تا ژیله گرفتم بافت نمیپوشه 

  یه سری هم خواهر شوهرم سفارش داشت که براش خریدم چند تا هم سوغاتی برای خانواده دنی و مادر شوهر گرامی 

  برای اراز جیگولیم هم که با عشق خرید کردم موند کادوی کریسمس فراز و بنفشه و دانیال و خودم 

  با بنفشه رفتیم و برای مردها خرید کردیم من برای دنی  عینک دودی رو گرفتم که ترند 2015 هستش از نیو کالکشن برند پلیس

بنفشه برای فراز شلوار خرید منم برای فراز به انتخاب بنفشه ادکلن خریدم اونم برای دانیال بافت خرید 

  اما اصلا به روی هم نیاوردیم که برای همدیگه هم خرید کنیم مثلا خواستیم سورپرایز شه 

  فرداش سر بنفشه رو کوبیدم طاق و رفتم براش یه دستنبند از یه برند ایتالیایی که البته بدل ولی طرحاش فوق لعاده است خریدم اونروز خیلی خوشش اومد ولی وقتی قیمتش رو دید نخرید 

  برای خودمم کلی شکلات پاپانوئل و یه گلدون و گل خوشگل طبیعی که اسمش رو نمیدونم و چند تا کتاب خریدم 

  چند وقتی مشغول بسته بندی هدایا هستم و درخت کریسمس رو هم علم کردیم و خیلی خوشگل تر از سال های قبل شده حرفه ای تر شدیم انگار 

  چند تا هم پاکت پول خوشگل گرفتم به همراه شکلات که برای کارکنان خشکشویی مجتمعمون و مسئول تمیزی راهرومون  هدیه پول بدم 

  خوب این از این حالا مریم و اراز

شوهر مریم با واسطه رفته خونه مریم که مثلا بشینند صحبت کنند مشکلات رو حل کنند 

  مریم هم که شاگردی منو میکنه کلی اعتماد به نفسش رفته بالا و به قول پسره دم دراورده و حق و حقوق خودش رو خواستار شده گفته تا وقتی که 3 دنگ خونه و ماشینم رو همه رو با پول خودم خریدم به اسمم نکنه حرفی نداریم بلند شدند برند که پسر واسطه رو رد کرده و گفته میخوام بچم رو ببینم یکم بعدش که خونه خلوت شده پریده طرف مریم و خرش رو گرفته کلی فحش به اونو و من داده و کلی منو تهدید کرده و مریم رو بعدش کشون کشون برده طرف اتاق خواب 

  مریم شروع کرده گریه و زاری و گاز و چنگ  از سر و صدای این ها همسایه ای که دوست بابامه و ما مریم و سپردیم  بهش عین عقاب  جنگی پریده بالا و در و الان نکوب کی بکوب اخرش داد زده من کلید اینجا رو دارم الان میرم بیارم در و وا کنم بیام تو شوهرش که دیده اوضاع خیط بلند شده جمع کرده د برو 

  خلاصه حسابی فیلم اکشن شده بوده اونجا ولی خدا رو شکر نتونسته به خواسته اش برسه 

  مریم با گریه برام تعریف میکرد و میگفت من نگران تو ام کلی باهاش حرف زدم گفتم تحت هیچ شرایطی در و بروش باز نکن میخواد بچه اش رو ببینه محبت نداشته پدریش قلمبه شده بره دادگاه شکایت کنه با حکم بیاد ببینه بعدشم اون تو رو بچه دیده ترسونده گنده تر از دهنش حرف زده زیادی گ....بخوره کاری با زندگیش میکنم که بیاد در خونت گدایی سگ کی باشه بخواد بلایی سر من و تو اراد بیاره اگه زبون ادمیزاد سرش نمیشه منم با زبون دیگه باهاش حرف میزنم 

 از حال بچه ها پرسیده بودید که یکم مطلبش طولانی علی موضوع رو فهمیده و یه سری حرف هست که بعدا میگم دیگه خسته شدم فعلا برم 

دوست دارم نظراتتون رو در مورد زندگیم بدونم 

  

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 20:3 توسط شنای|

 عاشق سرمام 

  اصلا اگه مامانم منو توی دی ماه ...اوج سرما بدنیا نمی اورد ظلم بود بخدا 

  عاشق اینم که لباس گرم بپوشم پوتین جیگولی بپوشم درست مثل یک دختر بچه برم بیرون پر بزنم ...قدم بزنم ...به ادم ها نگاه کنم ....با نگاه پر از مهربونیم دلی رو شاد کنم بعدش که خوب یخ زدم برگردم به خونه اوف که من میمیرم برای اون موج گرمایی که وقتی در و باز میکنی میاد به استقبالت 

  خونه گرم.....یه غذای گرم.....یک نوشیدنی داغ و یک دل پر از عشق یه دلی که گاهی از هجم عشق و محبت میخواد بترکه انگار

همسرم میاد میرم به استقبالش با مهر.....با محبت ....براش چای میارم ...گاهی شونه اش رو میمالم و گاهی دست هاش و میبوسم و اون مثل همیشه اخم کوچیکی میکنه و دستاش و میکشه کنار و میگه مگه بهت نگفتم نکن 

  دلش طاقت نداره فقط دوست داره خودش راه به راه این کار و بکنه اما نمیدونه که من انقدر بهش محبت دارم که میخوام بمیرم براش 

   گاهی بنفشه و فراز میان خونمون  انگار باهم عجین شدیم به طرز بی سابقه ای دوستش دارم 

  بلند میشیم غذا درست میکنیم و دور هم میشینیم و گاهی انقدر میخندیم که حس میکنم دهنم کش اومده 

    زندگی یعنی چی اصلا ؟

  من که فکر میکنم زندگی یعنی همین یک دل پر از عشق یک خونه گرم و یک ارامش بی انتها 

   چندین سال پیش کتاب 4 اثر خانم  اسکاول شین رو خونده بودم اما درک درستی نداشتم ازش چون توی این وادی ها نبودم چون دنیای اون روزهای من به وسعت دنیای الانم و حتی به کوچکی الانم نبود مثل اکثر ادم ها بودم معنای ارامش اون چیزی نبود که الان هست اما توفیق اجباری شد دوباره بخونمش و چه خوش خوندمش 

  مز مزه کردم و خوندم ............غرغره کردم و خوندم 

بخونید .................حتما 

  گاهی انقدر حس خوشبختی میکنم که خودمم باورم نمیشه چی شد اون شنایی که از هیچی راضی نبود چی شد اون دخترکی که هیچ وقت خوشبخت نبود 

دنیا همون دنیاست ........پدرم و مادرم همون ادم ها هستند .....این منم که تغییر کردم خوبی و محبت به دنیا دادم الان کائنات داره منعکسش میکنه به زندگیم و من یه بند دارم خوبی میدم و خوبی میگیرم 

  انقدر که سعیم بوده گره از کار ادم ها باز کنم باور نمیکنید گره های زندگیم بدون هیچ زحمتی یکی پس از دیگری باز میشه ..........انقدر که برای همه خوشبختی خواستم انقدر که برای همه غنای مادی خواستم خودم توش غرق شدم  

  بچه ها بخواید تا بده 

  روزی هر یک از ما به وسعت دریا هاست پایان ناپذیر با بخل و حسد و بدی از بینش نبرید 

  اگه احساس خوشبختی نمیکنید اگه از شوهرتون راضی نیستید اگه مشکل مالی دارید اگه دائم مریضید بشینید با خودتون خلوت کنید ببینید کجای کار و اشتباه  رفتید ببینید به خوشبختی کی حسودیتون شده که خودتون الان نداریدش ببینید بدی کی رو خواستید که الان زندگیتون پر از بدی ..........

  من نه فرشته ام و نه حتی ادم خوب و نه حتی روحم پاک  گناه های مافوق تصوری هم داشتم اما یه جایی 

  به خودم گفتم ایستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

  شنای داری روحت رو نابود میکنی ...اینجوری نمیشه ها 

  و خودم رو اندیشه هام رو از نو ساختم همه سعی ام به اینکه بتونم ادم خوبی باشم 

این ها نصیحت نیست اصلا خوشم نمیاد از نصحیت گفتم بگم شاید یه جرقه ای تو ذهن کسی زده بشه 

 اونوقت که وبلاگ نویسی من معنا پیدا میکنه انوقت که من رسالت انسانی خودم رو انجام میدم 

  اره رسالت انسانی ............حتما که قرار نیست بریم فضا یا بشریت رو نجات بدیم همین جرقه زدن شاید وظیفه منه 

  عزیزانم یاد بگیرید که دنیا انعکاس رفتار ها و اندیشه های ماست 

  خوب بدی خوب میگیری بد بدی بد میگیری تازه بیشتر هم میگیری 

  به قول معروف از هر دست بدی از همونم میگیرید

  شک نکنید 

  اگه در این رابطه سوالی بود من با جان و دل در خدمتم.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 12:9 توسط شنای|

 هلوووووووووووووووووووووووووووووووووو

دوستتون دارم این هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 من اومدم پر از انرزی پر از حس خوب تا کمی هم از حس خوبم منتقل کنم به شما دوستان خوشگل و ترگل ورگلم 

  دیروز که پست گذاشتم انگار اون تتمه کوه روی دوشم هم تموم شد و من سبکبال شدم لباس پوشیدم و یه زنگ به بنفشه همیشه بیکار زدم و گفتم که بزنیم گشت و گذار 

  رفتیم و کلی قدم زدیم و توی کافه خیابون 28 یه قهوه اعلا خوردیم و از منظره بیرون لذت بردیم  این روزها حس و حال کریسمس همه جا هست همه جا رو جینگیلی و چراغونی کردند ویترین ها و دکور های فروشگاه های بزرگ کریسمسی شده و خلاصه شهر خیلی خوشگل شده همه جا اهنگ های شاد محلی و گاهی اهنگ های معروف مخصوص کریسمسی به گوش می رسه 

  خواننده های خیابونی هم بازارشون گرمه دیروز یه پپیرمرد با وسایل کاملا ابتدایی اهنگ love story  رو میزد و میخوند منم که عاشق این اهنگ وایستادیم و خودم رو به ارومی تکون تکون میدادم که پیرمرد اومد جلو  و ازم خواست باهاش برقصم خجالت کشیدم اما با تشویق بنفشه یه مینی رقص لاتین کردیم اخرشم بهم گفت بانوی زیبا این ها میمیرند برای قیافه ما ایرانی ها به نظرشون خیلی زیبا میایم  منم رفتم براش یه قهوه و یه شکلات گرفتم و با انعام دادم بهش چشماش برق میزد بنفشه همش میگفت پیرمرد عاشقت شد یا تو شبیه عشق جوونی هاش بودی و هی تیکه مینداخت بعدش رفتیم یه دوری زدیم و یه خریدکی کردیم 

    شب که برای دانیال تعریف میکردم میگفت به به خوشم باشه گفتم بابا اقاهه همسن خانجون بود 

  اونم الکی اخم و تخم میومد و ابروش و انداخته بود بالا شبیه ااصغر قاتل بعدش با جفت پا نشست روی کاناپه مدل داش مشتی و گفت ضعیفه خیلی دم دراوردی ها منم غش غش ریسه میرفتم برای کارهاش  

یهو جدی شد و بغلم کرد گفت دلم برای شاد بودنت تنگ شده بود شنایم(البته اسم خودم رو با میم مالکیت گفت)

 گفتم: منم همینطور 

  میخوام که ارامش و عشق مهمون خونه تک تک شما عزیزان باشه تا بفهمید بجز این 2 مورد دنیا هیچ ارزشی نداره 

  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 10:12 توسط شنای|

  سلام و درود فراوان

  در مورد بچه ها خیلی فکر کردم و با چند نفر اهل فن صحبت کردم اولی با وکیل شرکت  تا شرایط قانونیش رو بدونم 

  بعدش با یکی از فامیل های دورمون که اونم یه بچه رو به سرپرستی قبول کرده بعدشم با دانیال و پدرم و در اخر با عزیز 

  همه متفق القول موافق نیستند که بچه ها رو بیاریم پیش خودمون 

با مشاور و روانشناس بچه ها هم صحبت کردم حرف های خیلی خوبی گفت و واقعا باعث شد من تصمیم نهاییم رو بگیرم 

  بنابراین من افتادم دنبال اینکه برای بچه ها یه خونه امن و یه سرپرست دلسوز و مهربون و عاری از مشکلات اخلاقی پیدا کنم 

 رسیدم به خاله مادر بچه ها البته خاله که میگم 2 سال اختلاف سنی داره با مادر بچه ها داره و بیوه است خودش 2 تا بچه داره و وضع مالیش خرابه فقط از طریق کمیته امداد و یارانه ها و بهزیستی به خاطر پسرش که مشکل داره زندگیش رو میگذرونه زن خوبی و بچه ها رو هم خیلی دوست داره فقط چون توان مالی نداره نمیتونه نگه داری کنه ازشون 

  قبل از هر چیزی با بچه ها صحبت کردم بسیار استقبال کردند و از خدا خواسته قبول کردند بعدش یکی رو فرستادم تا با خاله صحبت کنه اونم قبول داشت 

  بعد من با خودش صحبت کردم گفتم که همه نیاز خودش و بچه هاش و بچه ها رو تامین میکنم و هیچ نگرانی نداشته باشه فقط برای بچه ها مادری کنه و اگر من خطایی ازش دیدم و یا بدرفتاری ازش  دیدم شکایت میکنم و میندازمش زندان(برای ترسوندن و محکم کاری بود ) قبول کرد و خیلی هم خوشحال شد گفتم فعلا بچه ها رو ببر پیش خودش تا من برگردم ایران و بیام سراغشون تا به اوضاعشون رسیدگی کنم به اون واسطه هم گفتم یکم پول نقد و خرید چند ماه خورد و خوراک رو براشون بکنه 

   بچه ها فعلا پیش اون هستند و فعلا همه چی مرتبه 

مثل اینکه یه کوه رو از رو دوشم برداشتند .

  یه مدت بشدت پرخاشگر شدم و زود از کوره درمیرم دانیال به زور منو برد تا ازمایش خون بدم بشدت کم خونم 

  شاید هم یکی از دلایل عصبانیتم از اون باشه 

  ولی بیشترش مال وضعیت بچه ها بود 

   امیدوارم یکم ارومتر بشم تا دانیال بیچاره هم هی از دست من نره شلوار بخره پاچه براش نذاشتم 

     خب دیگه اینکه اهان

یکی از روستا های توابع شهر ما زاد  و ولدش خیلی زیاد و بشدت در فقر به سر میبرند یعنی از زندگی فقط بچه تولید کردن رو بلدند نه سوادی نه رفاه ابتدایی نه هیچ حق ابتدایی 

  یکی از دوستان من جزو هیئتی شده که متشکل از چند تا پزشک و ماما و 1 وکیل و مشاور هستش که میرند به این روستا که خیلی از شهر دور و بچه ها  و مادر ها رو درمان میکنند و به خانم ها طریقه جلوگیری رو یاد میدند یه کاری مثل کار بهداشت روستاها میگفت همه خانم ها کم خونی شدید و مشکلات زنانه دارند بچه ها اکثرا کمبود ویتامین دارند و هزار تا مشکل دیگه 

   دارند کمک های مردمی جمع میکنند و این دوستم هم نفر اول به من گفت منم که همیشه مخالف 100 درصد بچه دار شدن زیادی هستم اوکی گفتم و دریغ نکردم 

   دوستم میگفت باید بیای وضعشون رو ببینی شنای توی خونه که وارد میشی 5- 6 تا بچه قد و نیم قد توی حیاط وول میخورند میری داخل مادره یکیشو نو خوابونده سمت راستش خودشم با شکم قلمبه نشسته فرش میبافه میگفت وضعیت اسفناک 

  من توی یه کاری موندم 

  ادم های پولدارشم که از هفت دولت ازاد و فکر و خیال اب و نون نداره انقدر هورموناش فعال نیست که این ادم ها هستند ماشالله بزنم به تخته چه قدرتی دارند چه هورمون های فعالی به به 

    نمیدونم هدف ادم ها از ازدیاد نسل چیه ؟ 

  حالا یکی از هر لحاظ غنی البته نه فقط مادی پول یه بخش کوچیکه این موضوع هستش بخش مهمش سلامت روح پدر و مادر و غنای فکر و عقلشونه بچه هم میاره ای والله دمش گرم 

  یکی خودش هنوز( ت) تربیت رو نداره از هزار تا بدبختی  مشکل روحی رنج میبره پول هم که قربونش برم دست به دهنه اما اصرار به تولید داره اونم نه یکی چند تاااااااااااااااااااااااااااا

   تروخدا برای دل خودتون بچه نیارید نگید روزیش دست خداست نگید کسی که دندون میده نونم میده بخدا نمیده اگه میداد این همه فقیر نداشتیم این همه بچه کار نداشتیم این همه بچه بی سرپرست و بد سرپرست نداشتیم 

  بچه  رو شریک خوشی هاتون کنید نه شریک فکر و خیال و بدبختی هاتون 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 11:23 توسط شنای|

 

خیلی دوست داشتم صداش رو  میمردم برای اهنگاش 

  امروز خیلی گریه کردم خیلی 

  مرتضی پاشائی عزیز امیدوارم روحت هم به مثال صدات به پرواز دربیاد .

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 11:17 توسط شنای|

   ای زندگی ....ای زندگی که مثل یک پتیاره هزار چهره ای ............به هیچ کس وفا نمیکنی ...........هر چقدر هم ادم ها در مقابلت کرنش میکنند تو بیشتر میزنی توی سرشون ای زندگی پت.................

  میدونید موقعی که دانشجو بودم دستی به .............داشتم بابام میگفت دختر نکن دنبال سوالات نرو ادم هر چقدر کمتر بفهم کمتر درد میکشه 

  الان به حرفش رسیدم هر چه قدر بیشتر میفهمم بیشتر درد میکشم بیشتر غصه میخورم اصلا دست خودم نیست نمیدونم چرا انقدر حساسم گاهی که دلم از شدت غم میخواد بترکه میگم چته دختر تو که مشکلی نداری همه چی روبراهه اما این رسم ادمیت داره میکشه منو من خوبم من همه چی دارم اما دیگرون چی اما بچه های گشنه چی ؟ اما بچه های کار چی ؟ اما بچه های کارگر جنسی چی؟ اما مردی که دستش خالی خالی چی ؟  حیوون های گشنه چی ؟ سگ هایی که میکشنشون چی؟ 

  همه چی که فقط تو من خلاصه نمیشه یکی از بودن همین درد ها هم برای مردن زیاده چه برسه به همش 

  شاکیم  نمیدونم از کی

  حرف دارم .........نمیتونم بگم 

   بغض دارم ...گریه هم درد منو دوا نمیکنه 

  هر شب میشینم لبه پنجره و به شهر نگاه میکنم فکر میکنم و فکر میکنم سیگاری اتیش میزنم و میگم گور بابای قلب من کی به فکر خودش اخه 

  مامان بچه هام فوت کرده ............مریض بود ...میدونستید که 

  بچه ها موندن پیش فامیل دورشون اونروز که با پسرم حرف زدم بغض داشت اما چیزی نگفت ولی دخترم زد زیر گریه و گفت که ببرمشون از اونجا میخواست که برگردم میگفت اینجا دارن اذیتم میکنند 

 بهش قول دادم که زودتر برمیگردم 

  نمیدونم چی کار کنم درسته که من با این وضع بیگانه نیستم اما تا به حال خرجشون با من بود نه مسئولیتشون من از دور دستی بر اتش داشتم گاهی دخالتی در تربیتشون اما اون ها پیش من نبودند و من اصلا نمیدونم چیکار کنم 

   ایا دانیال اجازه میده بیارم پیش خودمون اصلا به فرض که اجازه داد من چیکار میخوام بکنم با 2 بچه ای که یک داره پا میذاره به نوجونی  من از بچه داری هیچی نمیدونم من هیچ ایده ای برای تربیتشون ندارم من نمیدونم نمیدونم نمیدونم 

  سرم داره میترکه این دیگه چه مصیبتی بود 

  حاضرم هستم بمیرم اما پشت بهشون نکنم 

     دیشب که از پنجره داشتم ماه رو میدیدم این شعر یادم اومد و زیر لب زمزمه کردم حالم کمی بهتر شد 

ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی
بودن اندوه است

این‌همه غصه و غم
این‌همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می‌خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز

   

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 9:56 توسط شنای|

برای همه زنان سرزمینم که مظلومانه  دارند به خاک و خون کشیده میشند....

  متاسفم از ته ته دلم متاسفم 

   خیلی وقته که فهمیدم هیچ حیوانی درنده تر از انسان نیست ...هیچ موجودی پست تر از انسان نیست ولی بازم  وقتی میبینم یه ادممممممممممممممممممممم به خودش اجازه میده همه هست و نیست و اینده و گذشته یک ادم یک زن رو تباه کنه بازم یه نیشتر به دلم میشینه وای ای وای و ای امان از دست این موجود 2 پا 

  متاسفم برای زنان اصفهانی و برای زنان سرزمینم و برای تمام زنهای دنیا 

دیروز روز بدی بود خبر رسید دوست صمیمی دانیال فوت کرده  دلم خون شد برای خودش برای ارزوهاش برای نوعروسش 

  دانیال هم خیلی ناراحت بود بغض داشت میدیدم که فکش تکون میخوره برای به زور نگه داشتن بغضش 

  رفتم سرش و بغل کردم و بهش گفتم که گریه کنه اونم انگار منتظر حرف من بود محکم بغلم کرد و اشکاش جاری شد خودمم همین طور 

  دیروز برای اینکه روز گندم (منظور گندمی نیست که باهاش ارد درست میشه منظور اشغالی و گند  هست )رو گند تر کنم و کامل تر شه کلکسیون اعصاب خوردی رمان سگ خانه زاد سامان رو خوندم جاتون خالی اعصابی از من خورد شد که دلم میخواست یه کاری کنم جند تا گزینه پیش روم داشتم 

1:بپرم توی استخر محوطه و خودم رو خفه کنم 

2:برم بالای ساختمون و خودم رو پرت کنم پایین 

3:یکی رو بگیرم تا حد مرگ کتکش بزنم و چپ و راستش کنم 

دیدم گزینه 1 و 2 که کاربردی نیست گزینه 3 هم حسش هست ولی اسبابش که همانا یه ادمه نیست کی و بزنم دانیال رو که زورم نمیرسه تازه زورم هم برسه منو با پست میفرسته برم ور دل بابام کس دیگه ای هم نیست پس عین یک دختر خوب رفتم اشپزخونه و خودم رو با اشپزی سرگرم کردم و بغضم رو موقع خرد کردن پیاز رها کردم راحت شدم اما قلبم هنوزم سنگینی میکنه

میدونم کنجکاواش میرند دنبال رمان سگ خونه زاد من گفته باشم ها خیلی گند و صد البته واقعی 

خواهش میکنم مواظب خودتون باشید .

  

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 10:30 توسط شنای|

  توی گوشیم برنامه پو رو دارم اون هایی که دارنش با روالش اشنا هستند

دوستش دارم

لباس های دخترونه تنش میکنم و مرتب بهش میرسم اخرین باری که سنش رو دیدم 6 سالش بود دیروز نگاه کردم ای دل غافل شده 32 سال دیگه زبونم نمیچرخه بهش بگه دخملم و قر بون صدقه اش برم حالا دیگه  نمیدونم اون دختر منه یا من دختر اون 

 دیروز که دیدم چقدر بزرگ شده حس غریبی بهم دست داد شاید از دور دست ها هم گذر عمر ما به همین سرعت باشه و فقط چون ما داخل ماجرا هستیم زیاد متوجه  نیستیم  تا چشم بهم میذاری دهه 20 و بعدش 30 و بعدش 40 و بعدش 50 و بعدش 60 و بعدش ....................می افتی توی سراشیبی یه فرمول ساده است سر بالایی و بعدش سراشیبی ناعادلانه است به نظرم مخصوصا برای اون هایی که توی همون سربالایی هم در حال سقوط هستند 

  یه موقعی مامانم از خوشگلی شهره عام و خاص بود الان پیر که نه ولی دیگه تو اوج نیست بنا به گفته دیگران من جاش و گرفتم و دارم میدرخشم چند سال دیگه هم شاید دخترم جای منو بگیره و بعدش دختر دخترم جای اونو این چرخه همین جوری می چرخه و می چرخه 

  بازی ساده ولی مسخره ای 

  من ادم درونگراییم زیادی فکر میکنم و گاهی از هجوم فکر های زیاد سرم به مرز انفجار میرسه 

  این جور وقت ها یه چای داغ با  شکلات شیری یا برعکس یه قهوه پر از شیر و خامه با شکلات تلخ فکرم و منحرف میکنه و من باز برمیگردم به دامن زندگی 

  من ادم قانعیم  هر چیزی رو تا بی نهایت نمیخوام یه مرزی برای هر چیزی دارم تا اون مرز برای من بسه 

  الانم به نظرم به مرز خوشبختی رسیدم ....بیشترش و نمیخوام برای بزرگ کردن روحم هنوز خیلی کار دارم برنامه ها دارم اما برای زندگیم نه حفظ داشته هام کافی بر نامه ای برای تغییرش ندارم 

  قبلا ها خواسته های بزرگ داشتم برای زندگیم اما بزرگ تر که میشم انگار عاقل تر میشم خواسته هام محدود تر میشه محافظه کار تر میشم 

   از بچگی عادت دارم به کتاب خونی شب ها تا چند صفحه کتاب نخونم خواب به سراغم نمیاد این چند روزه یه کتاب میخوندم در مورد زندان و زندانی ها بود چقدر دنیای عجیبی عجیب تر از اون چیزی که فکرش و کنیم شاید باید دوباره داشته هامون رو از چشم بگذرونیم و به خاطر داشته هامون به روی زندگی لبخند بزنیم حتی اگه داشته هامون خیلی کم باشه 

  روزهاتون به طعم یک قهوه داغ در این روزهای پاییزی دوستان 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 21:22 توسط شنای|

گفته بودم که یه مربی بدنسازی دارم اوا خواهر 

 اوائل که رفتارش و طرز صحبتش رو دیدم حس خوبی نداشتم انگار که یه مرد مثل یه زن کرشمه بیاد و قر بیاد 

  ولی وقتی شد مربی و باهاش در ارتباط شدم دیدم روحش درست مثل یه دختر یه دختر حساس این طور ادم ها 

  10 برابر یک ادم معمولی حساس وقتی کسی اذیتش میکنه میشینه شر شر گریه میکنه و اه میکشه 

  شناختن و دیدنش برای بار هزارم به من ثابت کرد که دنیا فقط یه وجب جا نیست و همه ام ها نرمال نیستند 

  هر کسی با کس دیگه ای فرق های عظیمی داره و این تفاوت هاست که همه چی رو قشنگ میکنه 

   الان دوستش دارم دیگه از حس مبهمم خبری نیست دوست دارم خوشحالش کنم چون به خاطر وضعیتش خیلی ناراحت میشه همیشه دوست دارم حداقل من درکش کنم هر چند سخته یه بار پول ابمیوه اش رو حساب کردم و یک بار از شیرینی که خودم درست کرده بودم براش بردم خیلی خوشحال شد چشماش برق زد 

  اسم منو گذاشته مانکن شرقی به من میگه چشمات مثل قصه هاست وقتی برای دانیال تعریف میکنم میگه فردا میام  بلایی به سرش میارم توی همون کتاب قصه ها اسمش رو بنویسند اما بعدش خودشم میخنده میدونه وضعیتش رو رو 

  اون روز ازم خواست که به همه بگه که اون بدن منو رو فرم انداخته و هیکلم رو مثل مدل ها ساخته تا شاگرداش بیشتر بشند منم گفتم ولی این دروغ گفت دروغ سفیدی که برای کسی ضرر نداره گفتم اگه برای کسی ضرر نداشته باشه اشکالی نداره من راضیم البته به کارش ایمان دارم مربی خوبی فقط به خاطر شرایطش پسر ها باهاش درس نمیگیرند دختر ها هم ترجیح میدند مربیشون یکی از اون چند تا پسر بدنساز 

 خوش قیافه باشه تا شاید فرجی شه 

  روزی که بابام به من دوست داشتن ادم ها رو یاد داد حرفی از نزاد های مختلف و ادم های متفاوت نزد 

  این من بودم که کشف کردم میشه همه ادم ها رو جدا از رنگ پوستشون و جنسیتشون دوست داشت 

  یه خانم سیاه پوست هست که یه مغازه کوچیک صنایع دستی داره توی مسیر مرکز خریدی که من همیشه ازش خرید میکنم اتفاقی باهاش اشنا شدم یه پسر تپلی سیاه داره انقدر سیاهه که توی تاریکی میشه گمش کرد انقدر بامزه است که میخوام قورتش بدم هر سری از اونجا رد میشم میرم و میچلونمش و براش شکلات و اسباب بازی میبرم مامانش هم که اوائل بهم اعتماد نداشت بچه رو میده دستم و با خیال راحت با مشتری ها سر و کله میزنه عاشقشم یعنی اسمشم گذاشتم شکلات کاکوئی 90 درصد من 

  من نه سفیر دوستی هستم و نه محبت من یه ادمم درست مثل شما پر از مشکلات پر از بالا و پایین پر از حفره های خالی روحی اما سعی میکنم خوب باشم نمیگم خوبم ولی تمام سعیم رو میکنم 

   زندگی برای من فقط توی خودم خلاصه نمیشه زندگی وقتی قشنگه که شده یه لبخند روی لب کسی بشینه 

  وظیفه ما ادم ها ارشاد کسی نیست سرک کشیدن توی زندگی کسی نیست کوبوندن و له کردن طرف به خاطر طرز زندگی کسی نیست وظیفه ما ادم ها رفتن به بهشت نیست وظیفه ما ادم ها اصلا پیچیده نیست 

   شاید در اغوش کشیدن یه دردمنده و شاید پاک کردن قطره اشکش و شاید هدیه دادن لبخندی و شاید 

   دوست داشتن همه ادم ها 

 من خوب میدونم که رفتارهای من انعکاسش دوباره برمیگرده زندگیم به خودم پس سعی میکنم انعکاس خودم خوب باشه تا وقتی برگشت هزار برابر لذت ببرم 

  میدونم ارمانی حرف زدم اما از ته دلم گفتم از ته ته دلم

   

  

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 11:23 توسط شنای|


آخرين مطالب
» رمان شنای
» زندگی خودم
» انعکاسسسسسسسسسسسسسسس
» حال و هوای کریسمس
» فقر فرهنگی
» حالم این روزها بدتر از همه است
» ماه من
» حیوان انسان است یا انسان حیوان است .
» فرمول ساده زندگی
» 

 Design By : Pichak